پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - رمان ترسناک مرد قد بلند : پارت پنجم

رمان ترسناک مرد قد بلند : پارت پنجم

دوشنبه 11 تیر 1397 11:13 ب.ظ

نویسنده : _-the BLUE bean -_





Imagini pentru slender man shadow





D:

این پارتم یه ذره ای کوتاه شد.

دیه ب بزرگی خودتو ببخشید :|


شوت شین ادامه =/




هر کسی که بود، همینطور بی وقفه در می زد.

آب دهنمو قورت دادم و به مایک اشاره کردم که بره در رو باز کنه.

مایک اخم کرد:« چرا چرا من؟؟!»

نفسمو با حرص فوت کردم و قبل از اینکه به سمت در برم، بد ترین چشم غره ی دنیا رو نصیب برادرم کردم.

در باز شد. یه دختر با موهای قرمز جلوی در بود.

سرمو کج کردم.

دختره لبخند زد:« سلام! شما تازه اینجا اومدید درست میگم؟»

به زل زدن بهش ادامه دادم. چرا آشنا به نظر میومد؟!

اخم کرد:« عام...انگلیسی متوجه می شی دیگه؟»

خودمو جمع و جور کردم:« عه بله! سلام. درسته تازه اینجا اومدیم. یه دو سه روزی میشه.»

دختره که موهای فوق العاده بلندشو خرگوشی بسته بود، دستشو به سمتم دراز کرد:« اومدم که بهتون خوش آمد بگم. ما هم اینجا زندگی میکنیم. اون سمت جنگل.اسمم آنابله.»

دستمو دراز کردم و دست دختره که فوق العاده سرد بود رو فشردم:« ممنون. اسم من مکسه. (به پشتم اشاره کردم) اون هم داداشم مایکه.»

به مایک خیره شد و سرشو تکون داد.

یهو متوجه شدم بهم زل زده...یه ذره معذب شدم...یه ذره که بیشتر توجه کردم فهمیدم به چی زل زده... به گردنبند! گردنبندی که تو جنگل پیدا کردم! حالا فهمیدم چرا آشنا به نظر می رسید. اون دختره توی عکس! یعنی گردنبند مال اونه؟

اما دختری که عکسشو توی گردنبند دیدم یه بچه بود. شاید هم عکس بچگی هاشه...

وای آبروم رفت.

دیدم دختره واکنش خاصی نشون نداد. پس دعوتش کردم داخل:« خوشبختم آنابل. بیا تو با هم بیشتر آشنا بشیم.»

آنابل سرشو تکون داد و اومد داخل. با اینکه دیگه بهم نگاه نمیکرد، اما هنوز هم می تونستم اون حس سوزاننده ای که چشمای سبزش بهم القاء کرده بودن رو احساس کنم.

اصلا چرا هنوز گردنبند دور گردنم بود؟ یادم رفته بود درش بیارم.

امیدوارم چیزی نگه...همین الانش هم گونه هام سرخ شده بود.

روی مبل ها نشستیم. من و مایک پیش هم و آنابل رو به رومون.

به مایک اشاره کردم بره شربت بیاره. مایک پاهاشو کوبوند رو زمین و رفت.

شاید زیادی بهش سخت می گرفتم!؟

آنابل با لبخند مرموزی رو لباش پرسید:« خب نگفتی چند سالته مکس...؟»

زورکی لبخند زدم:« 17.»

نیشش بیشتر باز شد:« عه چه جالب! هم سنیم. خیلی خوب میشه اگه دوست های صمیمی بشیم. موافقی؟»

با تردید گفتم:« چرا که نه...»

انگار می خواست چیزی بگه اما با ورود مایک ساکت شد.

او با یه سینی پر از شربت اومد. دستاش می لرزیدن. چه قدر این بشر ضعیفه! ماشالله!

سینی رو روی میز گذاشت و کنارم نشست.

من شربتم رو برداشتم یه جرعه ازش نوشیدم. مایع خنک که وارد دهنم شد احساس خوبی بهم دست داد.

آنابل دست به شربتش نزد و فقط به من خیره شده بود. شاید هم به گردنبند...نمی تونستم دقیق تشخیص بدم.

وقتی شربتمو تموم کردم، می خواستم ازش بپرسم که چرا شربتشو نمی خوره که یهو خودش لب باز کرد:« چه گردنبند قشنگی داری! از کجا خریدیش؟»

چشم تو چشم شدیم. با اون چشمای گربه ایش انگار قصد داشت منو درسته قورت بده!

نمیدونستم لحنش کنایه اس یا نه...

من و من کنان جواب دادم:«عام اینو میگی...اینو...والا یادم نیس! خیلی وقت پیش خریدم.»

سکوت برقرار شد و برای اینکه بیشتر از این، فضا معذب کننده نباشه، پرسیدم:« خب تو خواهری ،برادری نداری؟تک فرزندی؟»

سرشو تکون داد:« آره. فقط منم.»

حس میکردم صورتش سرخ شده...دوباره زوم شده بود روی گردنبند...

با خودم فکر کردم حالا یه گردنبنده چیزه خاصی نیست چرا اینقدر شورشو در میاره! می خواست گمش نکنه به من چه!

لباش تکون خورد. می خواست چیزی بگه و من می تونستم حدس بزنم که اینم یه سوال دیگه در مورد گردنبند بود.

اما خوشبختانه در باز شد و آنا نتونست حرفشو بزنه.

مامان نجاتم داد!

از جام بلند شدم:« مامان! سلام...»

آنابل هم بعد از سلام و احوال پرسی، خودشو معرفی کرد.

مامان ازش دعوت کرد که ناهار رو مهمون ما باشه اما آنا با اضطراب گفت که نمی تونه و یادش اومده که کاری داره و باید فورا بره.

وقتی اون رفت یه نفس از سر آسودگی کشیدم.

یهو مایک پرسید:« اون...اون گردنبندو قبلا ندیدم...»

صورتمو جمع کردم و پرخاشگرانه گفتم:« چون حتما کوری! اه. فضول.»

و از جام بلند شدم و با حرص رفتم تو اتاقم.

 





دیدگاه ها : در خدمتم D:
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 تیر 1397 11:16 ب.ظ