پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - شنل خرمزی :|

شنل خرمزی :|

جمعه 18 خرداد 1397 01:15 ق.ظ

نویسنده : ꍬ꒰꒒꒒ ꒯꒰ʍ꒩Ŋ .



هیچ...یهو ب سرم زد یه چی بنویسم.


بعد جرقه ای ب ذهنمان نازل شد :|


من از بچگی عاشق شنل قرمزی بودم -__-


عاخه توش گرگ دارع :| لامصب :|


واس همین گفتم چرا ک ن


در مورد شنل قرمزی مینویسم.


یه چیز مثلا طنز :|


برین ادامه :|






مامانم برای بار هزارم صدام کرد:« سوفیا! دختره ی بی حیا چند بار صدات کنم؟ مادر، کمرم شکست. لال شدم. بیا مامان...بیا این سبدو بگیر از دستم...بیا خدا ازت راضی باشه...اینا رو ببر خونه ی مادربزرگت...غذا نداره بیچاره. بیا اینا رو ببر حالشو بپرس.»


از اتاقم خارج شدم  دنبال مامانم گشتم. کنار در ایستاده بود و سبد حصیری رو سمتم گرفت.

غر زدم:« مامان جان! چرا اصلا خودت نمیری ک ب مامانت سر بزنی؟ ب من چه.»

مامان:« واه واه! ببین چ دختری تربیت کردم. چشمم روشن.»

نفسمو فوت کردم و در حالی که می رفتم اتاقم گفتم:« باعشه الان میرم.»

شنلِ قرمزی که مادربزرگم واسم دوخته بود رو تنم کردم. دوست داشت هر وقت میرم دیدنش، این تنم باشه.

یه نگاه تو آینه ب خودم انداختم. مسخره اس! برام تنگ و کوتاه شده بود. اصلا پرسپولیسی هم نیستم! نامرد!


گمونم مامانبزرگ چشماش سو نداره نمیبینه 17 سالم شده فک میکنه هنوز همون دختر 6 ساله ام ک از دیوار راست می رفت بالا!


چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم و به این نتیجه رسیدم ک واقعا نمیتونم بدون شنل برم دیدنش...قلبش ضعیفه حالا یه موقع ناراحت میشه سکته میکنه میفته رو دستمون.

وسط جنگل هم ک بیمارستان پیدا نمیشه.


عین پنگوئن از اتاقم خارج شدم. سبد رو از مامانم گرفتم و داشتم از خونه خارج میشدم که صداشو از پشت سر شنیدم:« چرا این ریختی راه میری خجالت بکش ادای منو در میاری؟»

رومو برگردوندم و نگاه حق ب جانبی بهش انداختم:« مامان جان شما اینجوری راه میری آخه؟! این شنله تنگه ناموسا تنــگه بفـــهم!»

بدون اینکه چیزی بگه در رو بست و منم شروع کردم ب راه رفتن.


از اطرافم لذت می بردم...صدای پرنده ها....شر شر آب...نسیمی که می وزید و شکوفه های زیبا...


نیم ساعتی بود ک در حال راه رفتن بودم و پام درد گرفت.

با قیافه ی در هم رفته ای نشستم زیر سایه ی یه درخت تا استراحت کنم.


:«بذار ببینم اصلا چی هس تو این سبد...»


درشو ک برداشتم بوی خوبی پیچید...منم ک همواره گشنمه...(دائم الگشنه)


به به! کیک شکلاتی؟!


اخمام رفت تو هم. مگ ننه ی ما هم از این چیزا بلد بود و ما نمیدونستیم؟؟ ب خدا! یه بار ندیدم یه نیمرو درست کنه حتی! همش منِ بدبخت باید قابلمه ب دست میشدم :|


کیک رو زدم کنار....مربای تمشک؟! جووووون! مامان از کجا میدونست من مربای تمشک دوس دارم؟ ب افکار خودم خندیدم. (هر هر)


دهنم آب افتاده بود...کیکه ر با چاقو از وسط بریدم و دهنمو اندازه ی بشکه (!!!) باز کردم و نصفشو چپوندم تو دهنم.

در حال جویدنش بودم و به به و چه چه میکردم ک یهو صدایی از پشت سرم اومد. از جام پریدم. بوته ی پشت سرم تکون میخورد.

حتما جونوری چیزیه! سوســک نباشه ب 12 اما قسم، اگ سوکس (سوسک) ببینم سکته میکنم. یاح یاح :|


هر چیزی ک بود، غرید و من عقب عقب رفتم.


یهو یه گرگ سیاه و زشت از پشت بوته ها پرید بیرون.

نفس راحتی کشیدم:« اه فکر کردم سوسکی چیزیه! تنک گاد (thank god) »

(!!!)


گرگه چشمش ب سبد بود. یهو رو دو تا پاهاش ایستاد و شرو کرد ب حرف زدن:« ژوووووون! دختری مثل تو این بیرون چیکار میکنه؟»


چشم غره رفتم:« برو برو هاپو کوچولو مزاحم نشو. چخه!»


و شروع کردم ب راه رفتن.

اینقدر از این تیکه پرون های مسخره بدم میومد که نگو!

عااااا مرتیکه داشت دنبالم میومد!

رومو برگردوندم:« مثل اینکه تو کار و زندگی نداری!»


گرگه سرشو چرخوند:« کجا با این عجله؟ شماره نمیدی خوشگلم؟» :|

چشم غره رفتم:« برو باو حال نداریم»


گرگه ک انگار روش کم شده بود، رفت و میان درخت ها ناپدید شد.


منم سوت زنان قدم بر میداشتم..


شکمم هم از شدت گرسنگی صدای انواع حشرات و حیوانات میداد :|


از دور چشمم خورد ب خونه ی سفید و کوچیک مادر بزرگ! دست و پاهام شل شدن:« بلاخره!!»

و عین خر دویدم و زنگ خونه اشو زدم.


صدای ضعیف مادربزرگم بلند شد:« در بازه بیا تو!»


رفتم داخل و داشتم ب این فک میکردم ک مامانبزرگ اصلا عین خیالش نی یکی دزدکی بیاد خونه اش همینجوری در و پیکر خونه رو باز میذاره!


خیس عرق شده بودم...وارد اتاقش شدم و همینطور ک خودمو باد میزدم گفتم:« سلام ننه بزرگ بیا این سبد تخمیتو آوردم :|»

مادربزرگم ک روی تخت دراز کشیده بود، نصف صورتشو زیر ملافه قایم کرد:«ننه زیاد نزدیکم نشو من سرما خوردم میترسم ب تو هم بدم.»


برخلاف چیزی ک گفت، رفتم جلو و با یه حرکت سریع، ملافه رو از روش کشیدم و مچ دستشو گرفتم و بلندش کردم:« آهای! منو احمق فرض کردی گوساله؟! میدونم همون گرگه ای...اگ مادربزرگم هستی پ چرا اینقد سیاهی؟!»

داشتم ب خودم افتخار میکردم از اینکه تونستم مچ گرگه رو بگیرم ک یهو با حرفاش خشکم زد:« ننه چی میگی؟! گرگ چیه؟! سیاه؟! ماسکِ گِل زدم...دکتر گفته برا پوستم و چین و چروک هام خوبه!! ننه دستمو ول کن اخ.»

بهت زده، دستشو رها کردم و شرمنده شدم. عذر خواهی کردم:« وای مامانبزرگ ببخشید...اصلا کی وقت کردی بری دکتر تو؟!»

مامانبزرگم پوکر شده بود...


خلاصه از اون ب بعد، همیشه بیشتر مراقب بودم و با غریبه ها نحرفیدم و همگی ب خوبی و خوشی زندگی کردیم...

.

.

.

البته ب جز مادربزرگم ک فرستادیمش بهزیستی :|


و دیه هم من ریخت اون گرگه رو ندیدم...البته یه روز عکسشو تو اینستا دیدم با زیر شلواری اونم لب ساحل :| مدیونی اگ فک کنی لایک کردم!



----


پایان






دیدگاه ها : کامنت پلیز :|
برچسب ها: داستان-طنز-شنل قرمزی ،
آخرین ویرایش: جمعه 18 خرداد 1397 01:58 ق.ظ



پارس تولز ابزار وب