پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - بخش بیستم رمان سکوت بی انتها!!

بخش بیستم رمان سکوت بی انتها!!

دوشنبه 16 مرداد 1396 12:34 ق.ظ

نویسنده : _-the BLUE bean -_





ممنون از اینکه رمانم رو دنبال می کنین


وایییی سردرد داره منو می کشه


خب دیگه برین ادامه...


(در ضمن قراره شاید


تا یه هفته ی دیگه


قالب عوض شه)







ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ




فورا سرمو بالا بردم و با حالت سوالی بهش نگاه کردم:« چجوری؟»


انگشت اشاره اش رو گذاشته بود رو لباش و به اطراف نگاه می کرد...فکر کردم:«چی تو سرش میگذره؟!»


توضیح داد:« یه نفرو می شناسم...»


با خودم گفتم:« حتما جنه!»


ثمین که قطعا یه نگاه به افکارم انداخته بود، سرشو تکون داد:« نه! انسانه!»


با انتظار بهش زل زدم تا ادامه حرفشو بزنه...سرفه ی آرومی کرد:« یه زن میانساله...راستش دوست مامانمه...توی کار متافیزیکه...شرط می بندم می تونه مشکلتو حل کنه!»


لحنش مطمئن به نظر می رسید، همین باعث شد قبول کنم:« اوکی...فردا بریم پیشش؟»


بی صدا خندید:« نه بابا!... بهش زنگ می زنم...به احتمال 99 درصد قرارمون رو میذاره واس هفته ی بعد!»


چشمام گشاد شد:« چه؟؟ واااا...من یه هفته باس عذاب بکشم؟»


شونه هاشو انداخت بالا:« به هر حال من سعی میکنم راضیش کنم که زودتر بریم پیشش...اما خب نمی تونم قول بدم!»


سرمو تکون دادم که یعنی باشه.


ثمین رفت... منم گرفتم خوابیدم خیر سرم!


فردای اون روز ثمین باهام تماس گرفت و خبر داد که اون زنه رو می تونم هفته ی بعد ببینم! دقیقا همونجوری که ثمین انتظار داشت!


یه هفته توی یه چشم به هم زدن گذشت...و هرشب هم خواب های ترسناک می دیدم...روزی فرا رسید که باید به دیدن اون زنه میرفتیم.


نزدیکای غروب بود.


مانتوی یاسی خوشگلم رو از توی کمدم بیرون آوردم...به همراه یه شال سفید که انتهاش ریشه های صورتی داشت.


شلوار جین بی رنگی رو هم پوشیدم. جلوی موهامو اتو کشیدم و از زیر شال دادم بیرون. بدون اینکه لحظه ای رو صرف تماشا کردن خودم از توی آیینه بکنم، از خونه زدم بیرون!


همزمان هم استرس داشتم هم خوش حال بودم!


یه سوال فکرمو به خودش مشغول کرده بود:« یعنی می تونه کمکم کنه؟!»


متاسفانه جوابی براش نداشتم...باید صبر می کردم تا خودم ببینم...ببینم که چی میشه...امیدوارم که همه چی مثل قبل بشه...


آهی کشیدم...


نگاهی به کاغذ توی دستم انداختم...آدرسو دوباره خوندم...زیرلب گفتم:« فکر کنم دارم درست میرم!»


بعد با کسی که جلو روم دیدم، نظرم عوض شد:« مطمئنم دارم درست میرم!»


ثمین بود که دست تکون میداد. دویدم سمتش...بهش رسیدم:«سلام!»


ثمین سلام کرد و با انگشت به یه ساختمون کوچیک و درب و داغون اشاره کرد:« اینه...»


سرمو تکون دادم...حالم به هم خورد! چه ترسناک و مسخره!


با چشم دنبال یه چیزی می گشتم که سالم باشه! اما همه چیز داغون و پوسیده بود...حتی یه دونه از پنجره هاشم شکسته بود.


چشمامو چرخوندم و بیخیال این چیزا شدم.


ثمین دستشو گذاشت پشتمو منو به سمت ساختمون هدایت کرد:« منتظر چی هستی؟؟»


زبونمو واسش دراز کردم:« منتظر اینم که عقل تو سر جاش بیاد!»


با دستش که هنوزم پشتم بود، نیشگونم گرفت...جیغ کشیدم:« اوهوی!»


خندید و هلم داد داخل...با انزجار قدم می ذاشتم... داشتم سقف رو بر انداز می کردم...صدایی توی سرم اکو شد:« از این درب و داغون تر ندیده بودم تا حالا!»


پوزخند زدم.


از پله ها رفتیم بالا... رو به روی یه در ایستادیم. با تعجب به در زل زدم...روی در یه سری چیزای عجیب به یه زبان دیگه حک شده بود.


ثمین که از افکارم آگاه بود، توضیح داد:« به زبان لاتینه! باعث میشه شیاطین وارد نشن!»


با اخم به نوشته ها زل زدم:« که اینطور!»


بعد در حالی که قیافه ی عصبی ای به خودم می گرفتم، غریدم:« این قدر به حریم خصوصیم تجاوز نکن!»


ثمین واسم شکلک در آورد:« ای قد به حدیم خشوشیم تجاوژ نتون!»


از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت...همین طور که داشتم به صورت مسخره ای می خندیدم، یهو در باز شد... آب دهنمو با صدا غورت دادم...لبخندم محو شد و جای خودشو به یه اخم غلیظ داد.


یه پیرزن 100 ساله (!!!!) ی چروک با موهای از برف سفید تر جلوی در ایستاده بود...به این میگن میانسال عایا؟!


ثمین سرفه ی الکی ای کرد:« سلام!»


من که هنوز محو تماشای پیرزنه بودم، اصلا حواسم نبود باید سلام کنم...ثمین آرنجشو بهم کوبوند...به خودم اومدم:« عه ام...سلام!»


پیرزن لبخند خبیثانه ای زد. سرشو تکون داد...با صدایی که اصلا ازش انتظار نمی رفت، گفت:« سلام..بفرمایید داخل!»


با کمال تعجب صداش عین صدای یه زن 20 ساله بود! وات؟؟


رفتیم داخل..صدای بسته شدن در رو از پشت سرم شنیدم. پیر زن به مبل های کهنه ای اشاره کرد:« بفرمایین بشینین!»


هنوزم توی کف صداش بودم! جالبه خداییش!


هر دوتامون کنار هم روی مبل سمت چپ نشستیم... پیر زنه هم رو به رومون روی یه مبل صورتی رنگ و رو رفته نشست.


ثمین لب باز کرد:« خب...گفته بودم که دوستم با مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنه...»


پیر زنه حرفشو قطع کرد:« بله بله... درسته!»


سرشو چرخوند و به من زل زد...زیر سنگینی نگاهش له شدم. چشم در چشم شده بودیم...معذب شدم و رومو برگردوندم در حالی که اون هنوز بهم نگاه میکرد.


ثمین پرسید:« می تونیم روی کمکتون حساب کنیم؟»


پیر زن لبخند مصنوعی ای زد...چند ثانیه در سکوت گذشت...بلاخره جواب داد:« البته! چرا که نه؟»








دیدگاه ها : چطوره؟
آخرین ویرایش: دوشنبه 16 مرداد 1396 12:42 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30