تبلیغات

پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - قسمت 16 ام رمـــان!! (مو برگشتوم)

قسمت 16 ام رمـــان!! (مو برگشتوم)

جمعه 13 مرداد 1396 10:06 ب.ظ

نویسنده : ꍬ꒰꒒꒒ ꒯꒰ʍ꒩Ŋ .



سلااااامممم

می دونین ک مسافرت بودم

الان برگشتم

اینم قسمت 16

برین آخرای قبلی رو بخونین

تا یادتون بیاد

ادامه....






ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


سرمو تکون دادم:« حالا اینی که میگی ینی چه؟!»

لبخندی زد:« ببین...می دونی که همه انسان ها دو بعد دارن...یه دونه جسمشونه...یکی هم روحشونه. وقتی میخابی..خود به خود روحت بدون آگاهی خودت، از بدنت جدا میشه...گاهی اوقات این کار با آگاهی فرد انجام میشه..یعنی خود فرد از اینکه خارج از بدنشه آگاهه....»

ولی اینجوری نبود!! مطمئنم که یه روح نبودم..انگار خواب بود...

توضیح دادم:« اما آخه اون حسو نداشتم..یعنی..آخه...چیزایی که میدیدم عجیب غریب بودن...مثلا دیدم 6 تا انگشت دارم!»

ثمین انگشتاشو روی سرش فشار داد:« آه....اینجور که میگی...خیلی پیچیده میشه ....»

یهو سرشو آورد بالا:« یافتم!! لوسید دریم! (lucid dream) رویای آگاهانه!»

با سردرگمی نگاهش کردم.خنده اش گرفت:« یه جور خوابیه که می تونی توش هرکار دلت میخاد بکنی...اگاهی داری...و اینکه خب هر چی تصور کنی،هر چی تو ذهنت باشه به واقعیت می پیونده توی خواب! (انگشت اشاره اشو گذاشت رو لبش و بعد از چند ثانیه تفکر عمیق، ادامه داد) این توضیح میده که چرا 6 تا انگشت داشتی مثلا!»

تایید کردم:« درسته...حالا من باید چیکار کنم؟ آخه دومیه خیلی ترسناک بود...دوست ندارم دوباره تجربه اشو داشته باشم.خود به خود اتفاق می افته! چیکار کنم متوقف شه؟»

با اخم بهم نگاه کرد...چیزی نگفت.

گفتم:« خب چی میگی؟»

جواب داد:« راستش نمیدونم...قبلا هم اینجوری میشدی؟»

سرمو تکون دادم که یعنی نه.

ثمین از جاش بلند شد:« من باید برم...می گردم و یه راه حلی واسش پیدا می کنم تو غصه نخور!»

سرمو تکون دادم و لبخند گرمی تحویلش دادم:« مرسی! اوکی بای بای!»

دستشو تکون داد:« بای تا های!»

و غیب شد...و من دوباره توی اتاقم تنها شدم...در سکوتی بی انتها!

 

***

 

غروب بود و هوا رو به تاریکی می رفت.

تصمیم گرفته بودم برم خرید تا یه حال و هوایی هم عوض کنم!

از مامانم خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم.

خیابون طبق معمول شلوغ بود. هوا گرم تر شده بود.

قدم هامو سریع تر کردم...از گوشه ی چشم، تمام مغازه ها رو بررسی می کردم.

تا چشمم خورد به یه مانتوی فوق العاده خوشگل!

چشمام برق زد و سریع وارد شدم. خانوم جوونی پشت میزی نشسته بود با وارد شدن من، لبخند گرمی زد:« سلام! خوش اومدین!»

جوابشو دادم... به مانتوی مورد نظرم اشاره کردم:« ببخشید می تونم اونو پرو کنم؟»

سرشو تکون داد و از جاش بلند شد و مانتو رو برام آورد...ازش گرفتم و آروم تشکر کردم.

رفتم توی اتاق پرو...مانتو رو پوشیدم و توی آیینه خودمو برانداز کردم...

سوت زدم:« اوه بابا خوشگل!»

توی آیینه به خودم چشمک زدم...

مانتوی خودمو پوشیدم و خواستم از اتاق پرو خارج بشم...اما تا خواستم در رو باز کنم، یه صدای آشنا به گوشم رسید.

صدا:« ببخشید خانوم، این چنده؟»

فروشنده:« اممم...این یکی 75 تومنه!»

سعی کردم صاحب صدا رو به یاد بیارم... آهان!! نههههه! دریا!


________________


(نظر نشه فراموش!)







دیدگاه ها : چطوره؟(اگ مسخره شده حتما بگو)
آخرین ویرایش: جمعه 13 مرداد 1396 10:17 ب.ظ