پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - بخشــــ پانزدهمممم رمانـــم

بخشــــ پانزدهمممم رمانـــم

پنجشنبه 12 مرداد 1396 01:35 ب.ظ

نویسنده : ꍬ꒰꒒꒒ ꒯꒰ʍ꒩Ŋ .




سلامــــ

چطور مطورین؟؟

اینم قسمت 15

ممنون از کسایی که رمانمو دنبال می کنن ^_^

فقط امروز همین یه قسمتو می تونم بذارم

چون چن ساعت دیه میخایم بریم مسافرت

و اونجا نت نداره -_-

جمعه شب

که برگشتیم

اگه وقت کردم یه قسمت دیه هم میذارم...

خب...

بهتره به آخرای قسمت قبلی یه نگاهی بندازین

برین ادامه :) ...






ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


جیغ کشیدم و از خواب پریدم:« یاعلیییی...یا خداااا...چه بلایی داره سرم میاد؟؟»

به پیشونیم دست کشیدم...خیس عرق بود!

دستام می لرزیدن...از ترس!

سعی کردم خوابی که دیدمو به یاد بیارم:

«یه شب تاریک بود. توی خونه بودم...رفتم توی اتاق مامانم...می دونستم دارم خواب می بینم....مامانم توی اتاقش نبود.

رفتم آشپزخونه رو گشتم...و...و...یه جنازه...مامانم....خون....همه جا...اوه..»

ترس تمام وجودمو فرا گرفت... زیرلب گفتم:« واقعا خواب وحشتناکی بود...و چیزی که ترسناک ترش میکنه اینه که...من خوابمو کنترل کردم!!!! یعنی می دونستم دارم خواب می بینم! دوباره!!»

دستامو گذاشتم رو سرم و فشار دادم:« نه نه نه...من ...چم شده؟؟»

اشک توی چشام جمع شد. بدن بی جان و خونیِ مامانمو دوباره توی ذهنم تصور کردم...اشکی روی گونه ام سر خورد.

واقعا وحشتناکــــــــــــ بود!

من قبلا اینجوری نمی شدم!

چرا؟؟ چراااا؟ چـــــــــرا؟؟؟

آها! یافتم! بهتره از ثمین کمک بگیرم....؟

ثمین یه جنه...یا نیمه جن...(چ فرقی داره بلاخره انسان نیس!)...شاید بدونه چه اتفاقی داره واسم می افته!

به ساعت رو عسلی کنار تختم نگاهی انداختم:« اممم...5:30 صبح؟»

اه...الان که خیلی زوده..حتما خوابه؟ اصلا مگه جن هام می خوابن؟؟؟ (یا نیمه جن یا هر کوفت دیه ای حالا!)

به حالت دراز کشیده برگشتم...موهای خیس از عرقم که به صورتم چسبیده بودن رو جدا کردم.

چند تا نفس عمیق کشیدم و چشمام رو بستم.

زمزمه کردم:« آره خوبه...صبح بهش زنگ میزنم..ثمین حتما می تونه کمکم کنه!»

ب زور خوابم برد...هر پنج دقیقه یه بار هی بیدار میشدم!

بلاخره صبح شد....فورا چشمامو باز کردم. به بدنم کش دادم:« آ..آخیششششششش...»

 

با عجله صبحونه امو خوردم...مامانم متعجب شده بود و سر از کارای من در نمیاورد...

وقتی داشتم با سرعت تمام از آشپزخونه خارج میشدم (مثل موقعی که سوسک می بینی چجوری سریع می دوی؟؟ همونجوری!) ، مامانم با کلافگی پرسید:« سارا چت شده دختر؟»

یه لحظه سر جام متوقف شدم..انگار که زمان ایستاده باشه...جواب دادم:« عه...اممم هیچی!»

دیگه هیچ حرفی رد و بدل نشد و منم از فرصت استفاده کردم و فلنگو بستم!

رفتم توی اتاقم و گوشیمو از روی تخت قاپیدم...شماره ثمینو گرفتم.

با ظاهر شدن یه نفر درست جلو روم، وحشت کردم و عقب پریدم...گوشیم از دستم افتاد.

داد زدم:«ثمینننننننننننننن!!!»

ثمین با خنده گفت:« ببخشید! فقط می دونستم کارم داری...واس همین گفتم خودم بیام دیه..شارژ گوشیتم کم نشه!»

چشم غره رفتم:« والا گوشیم که شکست تقریبا!»

گوشیمو از روی زمین برداشتم..بررسیش کردم...خداروشکر چیزیش نشده بود. توی دلم به ثمین صد تا فحش بی ناموسی دادم!

ثمین داد زد:« هوی هوی هوی! ادبو رعایت کن میمون!»

هلش دادم (که البته حتی یه سانتی مترم جابه جا نشد!) :« به من می گی میمون!؟»

خندید:« تو که نمیخای با من در بیافتی؟؟(با غرور خاصی ، به خودش اشاره کرد)...میخای؟؟»

چند قدم رفتم عقب و با خنده گفتم:« نه نه وووییی ترسیدم نگوووو!»

بعد وانمود کردم دستام می لرزه! یهو یادم افتاد واقعا با ثمین چیکار داشتم...واس همین خیلی ناگهانی جیغ زدم:« ثمیـــــن!!!»

ثمین فورا گوشاشو گرفت و غرید:« شات آپ!! الان پرده گوشام آسیب می بینن پول سمعک ندارم بدم خداییش!»

بدون توجه به چیزی که گفت، ادامه دادم:« یه اتفاقایی داره واسم میافته...»

چشماش گشاد شد:« چه...چه اتفاقایی؟»

با لحن شیطونی گفتم:« نمیگم!»

اخم کرد:« عهههه!!! بگووووو!»

پوزخندی مهمون لبام شد:« یادت رف یه "لطفا" اضافه بنمایی، خانوم محترم!»

غرید:« آهای تلافی می کنی؟؟...»

بعد سرشو با کلافگی تکون داد:« اوکی...تسلیم...بگو لـــ طـــ فـــ ـــاً !»

پوزخندم محو شد و نگاهم رنگ غم به خودش گرفت:« والا...دو شبه که خواب های عجیبی می بینم...نمی دونم اسمشو میشه خواب گذاشت یا نه...»

ثمین با کنجکاوی پرسید:« منظورت چیه؟!»

توضیح دادنش در حد تیم ملی سخت بوداااا!!

سعی کردم فکرامو به هم پیوند بزنم...نمیدونستم واقعا چجوری اون تجربه هایی که داشتم رو توصیف کنم.

بلاخره لب باز کردم:« خب...یه جورایی می دونستم دارم خواب می بینم...و اینکه می تونستم کارامو توی خاب کنترل کنم!»

ثمین یه کم فکر کرد...بعد یهو که انگار به یه نتیجه ای رسیده باشه، انگشت اشاره اشو گرفت بالا:« آها..گرفتم...به احتمال زیاد برون فکنی کرده بودی!»

قیافم در هم شد:« چی چی فکنی کرده بیدم؟»

نیمچه خنده ای کرد و گفت:« برون فکنی کرده بیدی!»

سرمو تکون دادم:« حالا اینی که میگی ینی چه؟!»


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


(ادامه اش توی بخش بعدی ^_-)







دیدگاه ها : چطوره؟(اگ مسخره شده حتما بگو)
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 مرداد 1396 01:46 ب.ظ



پارس تولز ابزار وب