پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - قسمت 14 ام رمانــــــم!!

قسمت 14 ام رمانــــــم!!

پنجشنبه 12 مرداد 1396 01:36 ق.ظ

نویسنده : _-the BLUE bean -_


شلامــ

اینم بخش 14 اممم

هنوووووووو اسممممییی نیافتم

شمام ک کمکی نمیکنین در این زمینه! -__-

مرسی از نظرات خوشملتون

برین ادامه

(آخرای قسمت قبلو دوباره

بخونین چون مربوطه)






ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ثمین غرید:« اه باشه بهت میگم!»

با خوشحالی چرخیدم سمتش:« اوووکی بگو تا از فضولی نمردم!»

دستاشو گذاشت رو پاهاش و جمع و جور تر نشست:« راستش...من...اممم...ببین دریا رو که یادته؟»

با شنیدن اسم دریا نفسم حبس شد. چیزی نگفتم و فقط سرمو به نشانه ی بله، تکون دادم.

ثمین ادامه داد:« اون...یه جورایی الان در حال شکار کردن منه!»

نگاهشو چرخوند به سمت پایین و آهی کشید.

با عصبانیت پرسیدم:« چی؟؟ ولی تو که دیگه اذیتم نمیکنی؟!»

ثمین سرشو تکون داد:« اوهوم. درسته. اما قبلش که کردم! دریا و خانواده اش همه شکارچی ان.طرز کارشون این ریختیه که اگه یه جن یا یه نیمه جن (با انگشت به خودش اشاره کرد) ، حتی یه ذره، یه نفرو اذیت کنن، باید شکار بشن. چه اون فرد دوستت باشه چه نباشه. فرقی نمیکنه.»

از شدت عصبانیت گونه هام سرخ شد:« من از همون اولم ازش بدم میومد...»

زل زدم توی چشماش:« حالا چی میشه؟ چه اتفاقی می افته؟»

با صدایی که از ته چاه در میومد جوابمو داد:« نم..نمیدونم والا!»

دستمو گذاشتم رو شونه اش و سعی کردم بهش روحیه بدم:« بابا اونقدرام بد نیس! مطمئنم نمیتونه هیچ گوهی بخوره!»

شونه هاشو بالا انداخت. زیرلب گفت:« نمیدونم!»

اضافه کرد:« اما بهتره دست کم نگیرمش!»

پرسیدم:« حالا اصلا از کجا فهمیدی که قصد داره شکارت کنه؟»

مکث کوتاهی کرد...بعد جوابمو داد:«دیروز که داشتم از خونه فامیلمون، بر میگشتم خونه امون، دیدمش که داشت تعقیبم می کرد!»

دلم واسش خیلی می سوخت. و دوست داشتم دریا اون لحظه کنارم بود و با دستای خودم خفه اش می کردم!!

سوالی که به ذهنم رسیده بود رو به زبون آوردم:« اینکه تعقیبت کرده معنیش اینه که می خواد شکارت کنه؟!»

لباشو جمع کرد و توی فکر فرو رفت.

منتظر جواب بودم.... یهو یه نفر در اتاقمو زد.

از جام پریدم. ثمین هم شوکه شده بود.

آروم گفتم:« باید بری!»

سرشو تکون داد...لبخندی زد که می دونستم الکی بود!

خداحافظی کرد:« بعدا می بینمت!»

و همون وسط غیب شد.

با عجله رفتم در اتاقمو باز کردم. بابام بود:« عزیزم مامانت گفت که بیای یه چیزی بخوری که کم کم باید بری کلاست!»

با دست، پشت گردنمو مالوندم:« اممم..باشه بابا جونـــم..الان میام!»

 

***

 

داد زدم:« من خونه ام!»

تازه از کلاس برگشته بودم خونه... مامانم با شنیدن صدام، از توی آشپزخونه بیرون اومد:« سلام عزیزم...کلاس چطور بود؟»

گفتم:« عالیییییی بود مامی!» à (که صد البته دروغ گفتم!)

رفتم یه چیزی خوردم و بعدش پریدم توی اتاقم...

خسته بودم و کم کم داشت شب می شد.

«بهتره بخابم...خیلی خوابم میاد!»

با این فکر، روی تختم دراز کشیدم و چشمامو بستم.

تصویر دریا اومد تو ذهنم...اخم کردم:« دختره ی نفهم...»

طولی نکشید تا اینکه خوابم برد...



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


(ادامه اش : بخش بعدی : تا اسم پیدا نشه بخش بعدی گذاشته نمیشه ^^)







دیدگاه ها : چطوره؟
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 مرداد 1396 01:35 ب.ظ