تبلیغات

پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - بخش یازدهـــ ــم رمــانم !!

بخش یازدهـــ ــم رمــانم !!

دوشنبه 9 مرداد 1396 12:53 ب.ظ

نویسنده : ꍬ꒰꒒꒒ ꒯꒰ʍ꒩Ŋ .


منـــــ

.
.
.
.
.
.
.
.
.
مضخرفم!

اوکی برین ادامه ^_^







ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


جیغ کشیدم:« مامان!!! پس این جوراب رنگین کمونیم کجاس؟؟ ها؟ پیداش نمی کنم...!»

شبی بود که باید می رفتم خونه ی ثمین... بدنم می لرزید...عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود.

مامانم جواب داد:« من نمی دونم..خو یکی دیه رو بپوش سارا!»

صدای آیفون اومد...با خودم فکر کردم که حتما بابامه.

دنبال جوراب رنگین کمونیم میگشتم...نمی تونستم در این موقعیت، یه جوراب دیه بپوشم!

آخه اون جورابه شانسمه!! می دونم مسخره به نظر میاد. اما هر وقت من اون جورابو می پوشیدم شانس می اوردم!

این دفعه هم برای حفظ جونم در مقابل چن تا جن، بهش نیاز داشتم.

بلاخره پیداش کردم!

بعد از آماده شدن، رفتم تا از مامان بابام خداحافظی کنم.

بابام پرسید که کجا می خوام برم...منم توضیح دادم ولی خب مطمئنا درمورد اینکه می خوام چند تا جن ببینم چیزی نگفتم!

رفتم خونه ی ثمین. پشت در بودم...زنگ در رو زدم...

فکر های ترسناک ولم نمی کردن.

تصمیم گرفتم تا دیر نشده فرار کنم! اما ثمین در رو باز کرد. با نیشخندی سلام کرد. جوابشو دادم.

گفت:« بیا داخل عزیزم...البته مامانم نیست...مهمونی رفته...بابامم که می دونی سر کاره...شیفت شبه...»

با حرفاش، مو های بدنم سیخ شدن.

نکنه اینا می خواستن کار منو یکسره کنن؟؟ دست به یکی کردن منو تنها گیر بیارن...نه؟؟!

همین طور که داشتم به اتاق ثمین نزدیک تر می شدم، پرسیدم:« دوستات...الان تو اتاقتن؟»

سرشو تکون داد و گفت:« آره.»

بعد بهم نگاه کرد...اخم کرد:« تو چته؟ گفتم که اونا واقعا بی آزارن...البته اونا جن های کامل هستن...»

آروم جیغ کشیدم:« چییییییییی؟؟؟ اینو نگفته بودی؟!»

خندید:« نترسسسسسسس ایشششششش...سارا تو که ادعا میکردی شجاعی..»

نذاشتم حرفشو ادامه بده...تمام توانمو جمع کردم و رفتم سمت در اتاق و با یه حرکت سریع، بازش کردم.

از چیزی که می دیدم وحشت کردم.

سه تا دختر عجیب و غریب روی تخت ثمین نشسته بودن و با باز شدن در توسط من، بهم زل زدن.

فک ام افتاده بود رو زمین و به سختی نفس می کشیدم.

یکی از اون دختر ها مو های بلند و صورتی داشت...با چشمای یه دست آبی...یکیشون پوست بی رنگ و سفیدی داشت...موهای کوتاه و آبی...با چشمای خیلی خیلی درشت و مشکی که برق می زد.

و سومین دختر، موهای خیلی خیلی بلند و مشکی و چشمای قرمز درخشنده ای داشت. که باعث می شد وحشت کنم!

همونجا خشکم زده بود...ثمین هلم داد داخل!

الان کاملا روبه روی اون دختر ها بودم. دهنم خشک شده بود! ضربان قلبم یک سره تند تر می شد.

بلاخره توانایی حرف زدن رو به دست آوردم:« امم...س..سلام!»

کسی جواب نداد!

ثمین اومد کنارم و شروع کرد به معرفی کردن:« بچه ها این ساراست که بهتون گفته بودم...»

به دختر مو آبی اشاره کرد:« این اوشِنا هست...»

اوشِنا یه نگاه مغرورانه بهم انداخت و بعد پوزخندی زد.

متوجه شدم دختر مغرور و سردیه...اصلا خوشم نیومد به هر حال!

ثمین شروع کرد به معرفی دختر با موهای خوشرنگ و صورتی:« و اینم جوی.»

با خودم فکر کردم چه اسم های مسخره ای دارن... و بعد پشیمون شدم...اگه فکرمو خونده باشن چی؟؟؟

اما هیچ حرکتی نکردن که متوجه بشم فکرمو خوندن یا ن...خیالم راحت شد!!

به جوی نگاه کردم...دختر شادی به نظر می رسید...بلند شد و با سرعت دستشو به سمتم گرفت:« خوششششششششش بختممممممممممم!»

صداش پرده ی گوشمو پاره کرد.

با یه لبخند زورکی بهش دست دادم. دستش خیلی گرم بود...

و سومین دختر....ثمین گفت:« اینم داوینا...دختر مهتاب!»

وات؟؟ دختر چی چی؟

داوینا با یه لبخند، آروم از جاش بلند شد باهام دست داد...برعکس جوی، دستاش بد جوری سرد بودن. موهای مشکیش برق می زدن. با صدایی که از ته چاه در میومد گفت:« من داوینا هستم...قراره ماه بان بشم...یکی از هستی بان ها! به همین دلیل ثمین (به ثمین اشاره کرد) بهم میگه دختر مهتاب!»

از همشون خوشم اومد جز اوشِنا!

ثمین گفت:« خب...امیدوارم دوستای خوبی بشین!»

سعی کردم لبخند بزنم:« منم...همینطور.»

بعد از اینکه من و ثمین کنار هم، رو به روی دخترا نشستیم، اوشِنا شروع کرد به حرف زدن...لحنش کاملا بی روح بود:« خب...بگو ببینم ثمین...دیقا چرا ما اینجاییم؟»

ثمین که انگار دلخور شده بود، گفت:« هی! منظورت چیه؟ خب واس اینکه با دوست انسانم آشنا شین دیه!»

اوشِنا در حالی که چشم غره می رفت، غر زد:« خب الان که آشنا شدیم می تونیم بریم؟»

ثمین می خواست داد بزنه سرش اما جوی پرید وسطشون:« بابا بچه ها بس کنین!!!»

برعکس بقیه، داوینا خیلی ساکت بود... یه گوشه نشسته بود و به دیوار زل زده بود.

جوی با یه لبخند پر از نشاط، رو به ثمین گفت:« چطوره جشن بگیریم؟؟»

ثمین غر زد:« دوباره شروع کردیا!»

خیلی از جوی خوشم میومد! کاملا متضادِ اوشِنا بود.

من که تمام مدت ساکت بودم، پیشنهاد دادم:« جوی راست می گه ثمین...خب حالا که ما بیکارم هستیم... به مناسبت آشناییمون یه جشن کوشولو بگیریم خوبه...!»

ثمین قبول کرد.

اما می ترسیدم...چرا؟ چون من یه انسان بودم در مقابل 4 تا جن! البته 3 تا جن و یه دونه نیمه جن! ب هر حال همون قد بدبختم!

سعی کردم خودمو با شرایط وقف بدم...تمام تلاشمو می کنم!

جوی پرید هوا و دست زد...با چشمای گشاد داشتم تماشاش می کردم...هر دفعه که دستاش با هم تماس پیدا می کردن، اکلیل ازشون می پاشید به اطراف!!! باور نکردنی بود!

ثمین قبول کرد و از اونجایی که خانوادش خونه نبودن، کاملا راضی شد.

اوشِنا چشم غره رفت:« من که پایه نیستم!»

ثمین دستشو گرفت و کشید:« بابا حال میده! این قدر تو فاز غرور و خودشیفتگیت غرق نشو دختر!»

اوشِنا با یه حرکت سریع دستشو رها کرد و جیغ کشید:« من خودشیفته ام؟؟!»

همین طور که جیغ می کشید، موهاش به اهتزار در میومدن! بدون اینکه هیچ جریان هوایی در اتاق وجود داشته باشه، موهاش توی هوا می رقصیدن...

ثمین یه خرده رفت عقب و اعتراض کرد:« آخه ...اه...چرا؟؟ بیا دیه...ببین سارا خیلی دختر خوبیه! مطمئنم ازش خوشت خواهد اومد»

سرمو تکون دادم و حرف ثمینو تایید کردم.

اوشِنا چشماشو بست و نفس عمیقی کشید. بعد گفت:«باعشه...»

دستی به موهام کشیدم...

جوی پرید هوا و جو کسل کننده ی اتاق رو عوض کرد:« خب؟ منتظــــــــــر چی هستین؟»

بدون اینکه به ما اجازه ی حرف زدن بده، پرید بیرون از اتاق و همینطور که در حال دور شدن بود، با صدای بلند گفت:« من کیک درست میکنم!»

اوشِنا در حالی که ناخون های براقش رو بررسی میکرد، اعلام کرد:« منم ...فکر کنم...بهتر باشه چایی درست کنم....؟»

داوینا گفت:« مطمئنا جشن بدون بادکنک و... ب درد نمیخوره..!»

و مشغول باد کردن چند تا باد کنک شد.

از ثمین یواش پرسیدم:« من چه گوهی بخورم؟»

ثمین پوزخند زد:« ما 4 تا موجود ماورایی اینجاییم تو رو میخایم چیکار؟!»

لبامو غنچه کردم که گفت:« آووو نیگا آخیییی...اوکی..حالا که اصرار میکنی......»

یه ذره توی فکر فرو رفت بعد ادامه داد:«میتونی...آممم...اتاق منو تمیز کنی!»

از گوشام دود زد بیرون:« چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟ این به جشنمون چه ربطی داره؟»

انگشت اشارشو روی لباش گذاشت و در حالی که سعی میکرد ژست تفکر بگیره، زیر لب گفت:« یه جورایی ربط داره دیه...آخه مامانم صبح گفت اتاقمو تمیز کنم...اما خب...»

خمیازه ای کشید و بدنشو کش داد:« اگه اتاقم تمیز نباشه که نمیتونم جشن بگیرم....می تونم؟»

با قیافه پنچری بهش زل زدم:« اوکی..اوکی...»

یه نگاهی به اتاقش انداختم...دست به سینه، اتاقش رو بررسی میکردم..به به! ماشالله!


(ادامه در قسمت بعدی)






دیدگاه ها : چطوره؟
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 مرداد 1396 12:57 ب.ظ