پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - بخش دهم رمانم!

بخش دهم رمانم!

دوشنبه 9 مرداد 1396 02:08 ق.ظ

نویسنده : _-the BLUE bean -_


عاره میدونم امروز خیلی گذاشتم!

اما آخه کلی قسمت هنوز مونده

پس باید زود تر بذارم دیگه!!

و شما هم لطفا نظرات و پیشنهاداتون رو بدین

ممنون میشم اگه اسم واس رمان انتخاب کنین -_-

خخخ

فکر کنم سخت ترین قسمت نوشتن یه رمان،

پیدا کردن یه اسم مناسب واسش باشه!

خداییش درست نمیگم؟!

+ممنون از نظراتون+


اوکی

برین ادامه...





ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


از خوش حالی داد زدم:« جدییییییییی میگی؟؟»

مامانم که دست کمی از من نداشت با لحن شادی جواب داد:« آره!! بلاخره میاد...بابات امروز میاد!»

شروع کردم به رقصیدن! مامانم خندید.

من اینقدر خوش حال بودم که هیچ چیزی نمی تونست این لحظه رو واسم خراب کنه! (حتی یه جن!)

من عاشق بابام هستم...و بلاخره...اون داره بر میگرده!

پرسیدم:« حالا ساعت چند می رسه؟»

شونه هاشو انداخت بالا:« دقیق نمی دونم عزیزم...شاید شب!»

شب؟؟ اما...من شب باید برم خونه ی ثمین!

باید قرارمونو لغو می کردم...آره این بهترین انتخاب بود.

سریع رفتم پای تلفن...در حالی که سعی می کردم زاویه امو جوری تنظیم کنم که آفتاب چشمامو اذیت نکنه، شماره ی ثمین رو گرفتم.

با اولین بوق، فورا جواب داد:« الو؟ سارا؟»

در حالی که سعی می کردم ناراحت به نظر بیام، جواب دادم:« ثمین...سلام...خوبی؟»

ثمین:« خوبم ممنون...چه خبر؟»

صدامو صاف کردم...گفتم:« سلامتی...میگم ثمین...من امشب نمی تونم بیام خونتون.»

فورا جواب داد:« چیییییییی؟؟»

صورتمو از تلفن دور کردم تا صدای بلندش پرده گوشمو پاره نکنه!

گفتم:« آهای چته؟؟ نمیتونم بیام...چون بابام قراره بیاد و...»

حرفمو قطع کرد:« آها فهمیدم..پس دلیل موجهی داری...می دونی دیه اگه دلیل الکی میاوردی، خودم میومدم خر کشت میکردم تا خونمون!»

از تصورش خندم گرفت. اعتراض کردم:« عه...دلت میاد؟»

گفت: «اوهوم.»

پرسیدم:« خب...می تونم فردا بیام خونتون؟»

قبول کرد:« شب خوبه؟»

تایید کردم:« اوهوم...عالیه...اما استرس دارم.»

نفسشو فوت کرد:« واسه چی؟؟؟ ما که لولو نیستیم...البته هستیم!»

خنده ام گرفت. خداحافظی کردیم و قطع کردم.

رفتم سر یخ چال یه چیزی واس چپوندن توی معده ام پیدا کنم، با چشم دنبال یه چیز مناسب میگشتم...چشمم خورد به پنیر...

روش نوشته بود:« پنیر دریا»

یهو یادم افتاد...چشمام گشاد شدن:« دریا چی؟؟؟»

با یاد اوری اون روز توی پارک، با دریا، استرس گرفتم...گفته بود که یه شکارچیه...

مونده بودم کدوم سمت برم؟ به دریا اعتماد کنم؟ یا به ثمین تکیه کنم؟ فردی که مدت طولانی ای رو باهاش دوست بودم...یا شخصی که به سختی می شناختمش...

سرمو تکون دادم تا افکار منو تنها بذارن...

اخم کردم:« لعنت به تو، پنیر!»

در یخ چال رو بستم...به هر حال دیگه اشتهام کور شده بود!

فقط خدا می دونست چه اتفاق هایی در انتظارمه!

 

شب که شد، روی مبل لم دادم...از خوش حالی داشتم بال در میاوردم...

نمی تونستم صبر کنم...به مامانم نگاه کردم که کنارم نشسته بود...به روبه رو زل زده بود...غرق در افکارش بود...

کنجکاو بودم بدونم داره راجع به چی فکر میکنه؟!

یهو زنگ خونه به صدا در اومد...از جام پریدم و سمت آیفون رفتم تا در رو باز کنم.

مامانم هم با چشمایی که پر از انتظار بود، به در زل زده بود.

بلاخره پدرم اومد داخل. یه مرد میان سال اما با موهایی پر پشت و قهوه ای...صورتی صاف و بدون حتی یه چروک.

هیکل رو فرم و چهارشونه...چشمایی کپی چشمای خودم...سبز!

بلافاصله پریدم بغلش:« بابایی جونننننننننننننن...دلم واست یه ذره شده بود!»

بابام سلام کرد و با خنده دستشو رو کمرم کشید و گفت:« منم همینطور دخترم!»

ازش جدا شدم...دلم نمی خواست...می خواستم تا ابد در آغوش گرمش بمونم.

چشمای مامانم پر اشک شده بود. وقتی با هم حرفاشونو زدن، همه روی مبل ها نشستیم.

من رفتم تا چایی بیارم.

بعد از میل کردن چایی، یه خرده حرف زدیم... هر چی دلتنگی داشتیم رو تلافی کردیم!

این عالی بود...

پدرم گفت:« واقعا تهران گرم بود! دلم واسه هوای خنک شمال تنگ شده بود!»

بهش چشمک زدم...بلند شدم و در حالی که خمیازه می کشیدم، اعلام کردم:« مامان بابا...من دیگه برم بخوابم!»

سرشونو تکون دادن و یکی از اون لبخند های مهربونشون رو تحویلم دادن.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


(سخنی از نویسنده: خب به احتمال زیاد اگه

اینترنت والا مقام

تموم نشن،

فردا قسمت 11 و 12 رو هم میذارم.

نظر یادتون نره.

اگه بد شده حتمــــا بگین من ناراحت نمیشم ^_^

+میکسی که گذاشتمو هم ببینین+ )






دیدگاه ها : چطوره؟(مسخره اس نه؟)
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 مرداد 1396 02:18 ق.ظ