تبلیغات

پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - قسمت هشتم رمـــان!

قسمت هشتم رمـــان!

دوشنبه 9 مرداد 1396 12:08 ق.ظ

نویسنده : ꍬ꒰꒒꒒ ꒯꒰ʍ꒩Ŋ .


ببخشید که داستان داره چرت میشه

معذرت

میدونم وضع تخیلم خرابه!!

خب برین ادامه!





ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


غروب که شد، زنگ در به صدا در اومد....می دونستم مهمون هامون هستن...

برای بار آخر به خودم توی آیینه نگاهی انداختم.

یه مانتوی کوتاه و بنفش که به ارغوانی می زد. با شلوار جین تنگ...شال خال خالی بنفش صورتیم هم روی سرم خودنمایی می کرد.

مامانم صدام کرد:« سارا! بدو...»

رفتم بیرون...اول با خاله ام سلام و احوال پرسی کردم بعد پسر خاله ام، دو تا دختر خاله هام و شوهر خاله ام.

با خودم فکر کردم که خانوادگی همشون خیلی خوشگلن.

خاله ام قد بلند و خوش اندام بود، با اینکه سنی ازش گذشته بود اما صورتش یه دونه چروک هم نداشت.

دختر خاله ی بزرگترم، نسیم، چشمای باباشو داشت... یعنی آبی...اما اون یکی دختر خالم که اسمش نوشین هستش، چشماش کپی مامانش بودن و همرنگ چشمای من بودن.

پسر خاله ام، نیما، که خیلی بد اخلاق بود، عین باباش بود... نمیتونستی این دو تارو از هم تشخیص بدی...انگار نیما ورژن جوون تر شوهر خالم بود!

مهمون هامون که نشستن، من رفتم آشپزخونه. سینی شربت پرتغال رو برداشتم و بردم.

داشتم پذیرایی می کردم که یهو خالم گفت:« سارا خانوم...چه بزرگ شدی عزیزم!»

می دونستم می خوان درباره چی حرف بزنن...

شوهر خاله ام گفت:« وقتشه که برات آستین بالا بزنیم.»

باز!!! اوففف هر دفعه میان خونمون این شوخیو تکرار میکنن که میخوان منو شوهر بدن خخخ...فکر کنم از 13 سالگیم خخ...

سینی شربت رو جلوی پسر خالم گرفته بودم...نیما با پوزخندی شربتی برداشت...چشم غره رفتم...وقتی کارم با شربت ها تموم شد، سینی خالی رو روی اپن آشپزخونه گذاشتم و خودم روی مبل کنار مامانم نشستم.

نیما درست روبه روی من بود...همه داشتن درباره کسب و کار و...می حرفیدن اما من حواسم یه جای دیه بود...

یاد ثمین افتادم.

لبخند غمگینی روی لبام نشست. نگاه سنگینی رو روی خودم حس کردم...سرمو بلند کردم و متوجه شدم نیما بهم زل زده. اونم با یه پوزخند احمقانه روی لباش...

ایششششششششششش....چشم غره رفتم و سرمو به سمت خاله ام چرخوندم که داشت سیب پوست می کند.

خلاصه بعد از اینکه مهمون ها تشریفشونو بردن، منم یه نفس راحت کشیدم. با عصبانیت به مامانم گفتم:« مامان! میشه لطفا بهشون بگی من شوهر نمیخام! حالا حالا ها خودمم و خودم.»

مامانم با خنده بهم نگاه می کرد:« بذار بزرگ بشی...یه دونه خوبشو واست پیدا میکنم دخی!»

روز بعد، داشتم ظرفا رو میشستم...واسه خودم آهنگ می خوندم...یهو احساس سرما پشت سرم کردم.

رومو برگردوندم تا مطمئن بشم کسی پشتم نیس. و همینطور هم بود...

دوباره مشغول آب کشیدن ظرفا شدم...باز همون احساس سرما اومد سراغم.

صدایی آروم پشت سرم زمزمه کرد:« سلام.»

با وحشت پریدم سمت صدا. ثمین بود. اخم کردم:« دیوونه...زهره امو ترکوندی....»

بعد دستمو گذاشتم رو قلبم که تند تند خودشو به قفسه سینه ام می کوبید:« دیه اینجوری یواشکی نیا داخل...وگرنه من میدونم و تو!»

پوزخندی زد...گفت:« دلم واست تنگ شده بود...بیا بریم اتاقت حرف بزنیم آجی.»

یه مقدار از اینکه انگار داشتم با همون ثمین خودم حرف می زدم، خوش حال شدم.

به ظرف ها اشاره کردم:« می بینی که دستم بنده!»

ثمین با یه پوزخند رو لبش، انگشت اشارشو به سمت ظرف ها بلند کرد. با تمرکز زیاد به ظرف ها زل زده بود.

با تعجب گفتم:« هی! داری چیکار میکنی؟»

خودم جواب سوالمو یافتم! ظرف ها خود به خود شسته می شدن...من با چشمای گشاد شده از تعجب این صحنه رو نگاه می کردم.

ظرف ها توسط نیروی نامرئی ای به پرواز در می اومدن، کفی میشدن و بعد شسته می شدن!

انگشت شصتمو به سمت ثمین گرفتم:« بابا لایک داری!»

ثمین:« ما اینیم دیه!»

دوباره به سینک ظرف شویی نگاهی انداختم...تمام ظرف ها تمیز شده بودن...چشمای ثمین برق می زدن.

با خودم گفتم نیمه جن بودن همیچن بدم نیستا!!

ثمین گفت:« آره! کی گفته بده!؟»

شاخ در آوردم...مگه این می تونست فکرم بخونه؟

نیش خندی زد:« ن پ...با خودت چی فکر کردی تو؟!»

گفتم:« اوکی..دیه فکرمو نخون...هنوزم یه ذره از دستت ناراحتم...بریم توی اتاق...»

همینطور که داشتیم به اتاقم نزدیک تر می شدیم گفتم:« از این به بعد خواستم ظرف بشورم بهت می زنگم!»

ثمین از لحن شیطونم خندش گرفت. رفتیم توی اتاقم. روی زمین، روبه روی هم نشستیم.

هنوز با این مسئله که ثمین یه انسان نیست، احساس راحتی نمیکردم...هنوز باهاش کنار نیومده بودم.

اما می خواستم بهش یه فرصت بدم...پس سعیمو می کردم تا مثل قبل باهاش رفتار کنم...

ثمین سکوت رو شکست:« خب؟...ببین بهت صد بار گفتم من همون ثمین قبلی هستم اوکی؟»

بعد با نگاه نا امیدی بهم زل زد.

دلم واسش سوخت! گفتم:« اوکی...راستی...می شه سوال بپرسم؟»

ثمین یه کم فکر کرد...گفت:« بپرس.»

پرسیدم:« خب...کدوم...کدوم یکی؟ ...اممم»

نمیتونستم سوالمو درست بپرسم...واسم سخت بود.

ثمین روم زوم کرد و با دقت تو چشام زل زد.

یهو که انگار از تو چشمام سوالمو فهمیده باشه جواب داد:« آهان...مثل آدم بپرس خو!...پدرم!»

پس پدرش جن بوده!...

زیرلب گفتم:« که اینطور...»

دوباره سوال پرسیدم:« اون دختری که اون شب اومده بود دزدکی خونمون...همونی که روی دیوار چیزی نوشت...تو بودی؟»


(دوستان! حجم زیاد شده بود مجبورم بقیه رو توی قسمت 9 بذارم..امیدوارم خوشتون اومده باشه)


 




دیدگاه ها : چطوره؟
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 مرداد 1396 12:50 ق.ظ