پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - رمـــان بنده بخش هفتم!!

رمـــان بنده بخش هفتم!!

یکشنبه 8 مرداد 1396 12:35 ب.ظ

نویسنده : _-the BLUE bean -_


سلام برو بچ عزیز

خیلی ممنون از نظراتون

ببخشید ک رمانم چرت شده -_-

هنو توی اسمش موندم >_<

اوکی دیدیم که دریا

به سارا گفت

که همه چی زیر سر ثمین بوده!

اما آیا واقعییت داره؟؟

توی این بخش می فهمیم

(نمیدونم چرا وقتی اینجوری می حرفم

یاد کلید اسرار میفتم)

پس برین ادامه..





ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


رفتم خونه...سریع مامانم پرید جلوم:« خبر بدی واست دارم!»

می خواستم داد بزنم:« نه! دیگه نه! امروز فقط چیزای بد شنیدم...تحمل یکی دیه رو ندارم!»

اما فقط سوالی به مامانم نگاه کردم.

مامانم نفسشو فوت کرد:« مثل اینکه بابات نمیتونه این هفته بیاد! قطعی نیست...اما ممکنه این هفته نتونه بگرده!»

 با قیافه پنچری بهش نگاه کردم...چه بد! دلم واس پدرم تنگ شده بود.

گفتم:« اوکی مامی جون..بلاخره که بر میگرده!»

 معلوم بود ناراحته...اما سعی میکرد خودشو خوش حال نشون بده:« خب پس من برم با خاله ات تماس بگیرم..خیلی وقته خبری ازش نگرفتم.»

گفتم:« باشه مامی...منم برم اتاقم...خسته ام!»

بعد به سمت اتاقم راه افتادم...یهو متوجه شدم یه نفر روی تختم نشسته...خشکم زد!

با دقت نگاه کردم...شناختمش! ثمین!

صدای دریا توی سرم می پی چید. یعنی اون راست گفته بود؟

با ترس و لرز رفتم جلو:« ث...ثمین؟»

سرشو با سرعت به سمتم برگردوند.

وحشت کردم...چشماش یک دست سیاه بودن...خواستم از اتاق فرار کنم. اما انگار یه نیروی نامرئی منو به زور سر جام وایسونده بود.

ثمین با صدای ترسناکی گفت:« بیخود تلاش نکن!»

با عصبانیت بهش نگاه کردم:« تو چطور... تونستی؟؟؟»

از وحشت نمیتونستم بلند حرف بزنم...صدام انگار از ته چاه در میومد.

از جاش بلند شد. چشماش به حالت انسانی در اومدن. یه مقدار از ترسم کاسته شد. اما هنوزم بدنم می لرزید...

ثمین که صداش عادی شده بود گفت:« می دونم که دریا همه چیو بهت گفته! اگه می دونستم شکارچیه، هرگز باهاش دوست نمی شدم...»

خواستم با مشت بکوبم تو اون صورت احمقانش.. اما نمیتونستم هیچ جامو تکون بدم.

پته پته کنان پرسیدم:« پس تو...تو یه...نیمه...»

حرفمو قطع کرد:« آره یه نیمه جنم...اما من بد نیستم...هنوز دوستتم!»

اخم کردم...سرش داد کشیدم:« دوست؟؟؟ تو منو زهره ترک کردی! زندگیمو داغون کردی. چطور می تونم باهات دوست باشم؟ چطور تونستی توی این همه مدت هویت واقعیت رو پنهون کنی؟ اونم از بهترین دوستت؟»

چشمام پر از اشک شده بودن...صورتش که کاملا روبه روم بود رو به زور می دیدم. تصمیم گرفتم جیغ بزنم تا مامانم بیاد منو از دست این هیولا نجات بده!

انگار فکرمو خونده بود چون گفت:« حتی فکرشم نکن که جیغ بکشی!»

باور نمی کردم...باورم نمیشد که دوست صمیمیم...یه روز این جوری باهام حرف بزنه!

سعی کردم جیغ بکشم اما ضعیف تر از اونی بودم که فکر می کردم.

ثمین با لحن مهربونی گفت:« من فقط می خواستم اذییت هاتو تلافی کنم...می خواستم یه ذره بترسونمت...فقط همین! قصد آسیب رسوندن بهت رو نداشتم.»

حرفی نزدم..فقط سکوت کردم. هنوزم باورم نمیشد.

قطره ی اشکی از روی گونه هام سر خورد...متوجه شدم می تونم تکون بخورم و دیگه از اون نیروی نامرئی خبری نیست.

ثمین روی تختم نشست و با حرکت دستش گفت منم کنارش بشینم...اول قبول نکردم اما بعد ترسیدم...و حرفشو گوش کردم.

گفت:« ما هنوزم دوستیم عزیزم!»

سرمو تکون دادم:« نه!...دیگه نه...»

اخم کرد...اصرار کرد:« به خدا من کاریت ندارم...دیه نمی ترسونمت!»

با خودم گفتم ثمین یه جنه! من چطور می تونم باهاش دوست باشم؟

ثمین دستشو گذاشت روی دستم:« مطمئن باش پشیمون نمیشی...فقط یه فرصت بهم بده...قول میدم کار بدمو جبران کنم!»

تصمیم گرفتم قبول کنم...بهش یه فرصت میدم...اما اگه یه بار دیگه...فقط یه بار دیه این کاراشو تکرار کنه، به دریا می گم تا کلشو بکنه بذاره رو دستاش!

تصمیمم رو با ثمین در میون گذاشتم...اونم از خدا خواسته خوش حال شد و با لبخند غلیظی گفت:« ممنونم عشقم...حالا من دیگه باید برم...مامانت داره میاد اتاقت! بعدا می بینمت!»

من هیچی نگفتم و منتظر شدم تا تنهام بذاره...انتظار داشتم از در بره بیرون اما همون وسط اتاق موند...بعد چند ثانیه دیگه ثمینی در کار نبود!

چند بار محکم پلک زدم...از جام بلند شدم و همه جارو گشتم...ثمین غیب شده بود....دستمو گذاشتم رو سرم...با لحن گیجی گفتم:« واقعا عجیبه.»

مامانم همون لحظه اومد توی اتاقم:« با کی داشتی حرف می زدی؟؟»

نمی دونستم چی بگم....مِن مِن کنان گفتم:« با هیشکی...با گوشیم...!»

بعد به گوشیم که روی تختم بود اشاره کردم!....مامانم رفت و در رو پشت سرش بست.

منم تصمیم گرفتم یه مقدار بخوابم...

فردا صبح که بیدار شدم، مامانم بهم خبر داد که قراره خاله ام اینا بیان خونمون.

من نه خوشحال شدم نه ناراحت...دیه هیچی واسم مهم نبود.






دیدگاه ها : چطوره؟
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 مرداد 1396 01:32 ب.ظ