پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - بخش پنجم رمانم!

بخش پنجم رمانم!

شنبه 7 مرداد 1396 05:48 ب.ظ

نویسنده : _-the BLUE bean -_


سلامممم به همگی

بخش پنجم رمانم رو گذاشتم

هنوز موفق به پیدا کردن اسم براش نشدم -_-

خب

خبر هم براتون دارمـــــــــــ

یه انیمه شروع کردم به اسم death note

خیـــــلی قشنگه

حتما ببینیدش!!

و خبر دوم اینه که

بلاخره از مسافــــــرت برگشتمــ

و قسمت پنجم رمانم

یه جورایی سوغاتی به حساب میاد....!؟

وقتتونو نمیگیرم

از اینکه نظر میدین ممنونـــــــم

برین ادامه






ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


شب شده بود...بعد از خوردن شام رفتم توی اتاقم...روی تختم نشستم... چیزی توجهمو جلب کرد...تخته ام بود...تخته وی یا! من مطمئن بودم کاملا اونو توی کمدم چپونده بودم، اما حالا نصفش بیرون بود!

عصبی شدم:« این چه وضعشه؟؟»

یه حسی بهم می گفت گند زدم به زندگیم! با ناراحتی از روی تختم بلند شدم و تخته رو کامل هل دادم توی کمد و درشو بستم و قفل کردم...واس اطمینان در رو کشیدم ببینم باز میشه یا نه.اما کاملا قفل شده بود.

بعد ازینکه خیالم راحت شد، رفتم سراغ گوشیم...گوشیم اپل بود، اما درب و داغون شده بود.خیلی وقت بود داشتمش...توی این فکرم که جدید بخرم!

اس ام اسامو چک کردم.هیچی نبود...تلگرامم هم چک کردم. یکی از ثمین بود:« چطوری خره؟» چند تاهم شکلک خنده گذاشته بود!

سریع تایپ کردم:« خره عمته! که البته نداری!»

انگار آنلاین بود چون سریع پیاممو دید و جواب داد:« خفه! بشین باو!»

شکلک عصبانی گذاشتم:« اون از دریا اینم از این فحش هات...تو چته هان؟»

یهو آفلاین شد...چن تا پیام دادم:« کوشی پس؟» « کجا رفتی؟» « لولو خوردتت؟»

خیلی سریع واسم جواب داد:« آره خیلی خوشمزه بود!»

پیام دادم:« هر هر هر خندیدم!»

یه شکلک اسکلت فرستاد...یه خورده ترسیدم. چون تازگی ها کلی اتفاق ترسناک واسم افتاده بود.

تایپ کردم:« داری تلافی اون روزو میکنی؟»

جواب داد:« ثمین در دسترس نیست!»

عصبانی شدم...این مسخره بازیا چیه؟

براش فرستادم:« حوصله این شوخی ها رو ندارم!»

چشمامو چرخوندم.

چیزی واسم فرستاد...یه عکس بود...خشکم زد! به دقت عکسو بررسی کردم...ثمین بود که روی تخت خوابیده بود و صورتش غرق در خون بود!!  یه دست زشت و بی روح با ناخن های دراز گردن خونیش رو گرفته بود!

تپش قلبم سرعت گرفت...با چشمای گشاد شده به عکسه زل زدم...

با عجله شماره ثمینو گرفتم و زنگ زدم...

منتظر بودم گوشی رو جواب بده... واقعا نمیدونستم چه اتفاقی در حال رخ دادن بود.

یهو صدای کسی رو پشت تلفن شنیدم:« الو؟»

ثمین بود! صداش کاملا عادی به نظر میرسید.

با وحشت جواب دادم:« الو ثمین حالت خوبه؟؟ این چه عکسی بود واسم فرستادی؟؟ چه خبر شده؟»

کمی مکث کرد...بعد با لحن سوالی جوابمو داد:« چ خبرته تو؟؟ چی میگی واسه خودت؟ سلامت کو؟»

گفتم:« الان وقت سلام و احوال پرسی نیست ثمین...واقعا منو نگران کردی.»

بی حوصله گفت:« چی میگی...نمی فهمم. من نگرانت کردم؟ خل شدی تو؟»

از لحنم خندش گرفته بود. عصبی شدم:« باشه...عکسی که توی تلگرام واسم فرستادی رو واست میفرستم ببین!»

ثمین گفت:« درسته داشتیم چت میکردیم بعد من رفتم چون مامانم کارم داشت ولی من عکسی نفرستادم...»

گفتم:« حالا من واست میفرستم برو ببین!»

قطع کرد. با دست های لرزون رفتم سر تلگرام. رفتم توی صفحه چتمون...اومدم پایین... از چت هامون گذشتم...به آخر رسیدم!!

هیچ عکسی در کار نبود! حتی نصف چت هامون هم حذف شده بودن...!

دستی به موهام کشیدم...عصبی بودم...با حرص داد زدم:« نه این امکان نداره...من دیوونه نشدم!»

ثمین پیام داد:« پس کوش؟»

من هیچی ندادم...فقط گوشیمو پرت کردم رو تختم و خودم از اتاق زدم بیرون.می خواستم برم بیرون...برم هوا بخورم...اما شب شده بود...هوا تاریک بود و خطرناک بود.

پس تصمیم گرفتم برم حیاط...ما حیاط بزرگی داریم...که توش باغچه های سبز کوچولویی خودنمایی میکنن...فضای کوچیکش با درخت ها و گل های نرگس تزیین شدند و کلا با صفاست حیاطمون.

رفتم و به یکی از درخت های سیبمون تکیه دادم...هوا کاملا تاریک بود و ابر ها ماه رو پوشونده بودن..

لرزیدم...از میان درخت ها یه سایه دیدم...با سرعت سرمو به طرفش چرخوندم...

چشمامو تنگ کردم...خواستم برگردم داخل اما یهو دستی جلود دهنمو گرفت!

از شدت ترس خواستم جیغ خفنی بکشم اما نتونستم...دسته جلوی بینیم رو گرفته بود و به سختی نفس می کشیدم.

عرق سردی روی پیشونیم نشست...احساس سرما کردم...

چند دقیقه که گذشت منو کشید عقب...پشت درخت پنهانم کرد...بعد منو چرخوند...وقتی صورتشو دیدم از تعجب چشمام گشاد شدن.

دستشو از رو صورتم برداشت. جیغ زدم:« دریا؟؟؟!»

با سرعت انگشت اشارشو گرفت جلو لباش:« هیشششش!»

سرمو تکون دادم... تند تند پرسیدم:« تو اینجا چیکار میکنی؟ چطور اومدی داخل؟؟ تو...»

دستاشو گرفت جلوش:« بابا صبر کن...یکی یکی.»

بعد اطرافو بررسی کرد...دستی به پیشونیش کشید و گفت:« ببین...من باید باهات حرف بزنم!»

از تعجب نمیدونستم چی بگم.هی دهنمو باز میکردم اما بعد پشیمون میشدم...گیج شده بودم و از هیچی سر در نمی آوردم.

اخم کردم:« الان؟ اینجا؟!»

گفت:« نه! فردا بیا پارک...همونی که همو دیده بودیم!»

پرسیدم:« اما چیکارم داری؟ اصلا بگو چجوری اومدی داخل؟؟»

دریا جوابمو سریع داد:« خودت می فهمی! ساعت 6 اونجا باش!»

یهو با هر دو دستش بازوهامو محکم گرفت و منو هل داد طوری که از پشت درخت اومدم بیرون...وسط حیاط ایستاده بودم.

شوکه شده بودم.برگشتم تا ببینم دریا کجاست. با چشم همه جا رو گشتم...غیب شده بود!

آرزو میکردم ای کاش زندگیم مثل قبل میشد!







دیدگاه ها : چطوره؟
آخرین ویرایش: شنبه 7 مرداد 1396 05:57 ب.ظ