پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - بـــخش چهارم رمان!!

بـــخش چهارم رمان!!

پنجشنبه 5 مرداد 1396 04:10 ب.ظ

نویسنده : ꍬ꒰꒒꒒ ꒯꒰ʍ꒩Ŋ .


بچه هاااا

لطفا کمکم کنین یه اسم

برا رمانم انتخاب کنم

اینم قسمت چهارمممم

ممنونم از نظراتون ^_^

برین ادامه خوشملا !




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتم:« ثمین...من میدونم چی دیدم!»

گفت:« تو کلا همینجوری هستی دختر...»

یه کم مکث کرد..ادامه داد:« نکنه باز میخوای منو بترسونی؟؟»

تند تند گفتم:« نه نه...نه...راست میگم به قرآن!»

داشتم با تلفن باهاش حرف میزدم...ماجرای دیشبو واسش تعریف کرده بودم...باورش نمی شد... میگفت اگه دزد بود چرا چیزی ندزدید و چرا نوشته ها نا پدید شده بودن...خودمم نمیدونستم..

صبح بود و خورشید می تابید...

 ثمین نفسشو با بی حوصلگی فوت کرد. گفت:« امروز بریم جایی؟ حوصلم بد جور پوکیده!»

با خوشحالی جواب دادم:« موافقممممم....منـــــم حوصلم منفجر شده بد جور!»

بعد از اینکه حرفامونو زدیم، خداحافظی کردیم...

قرار گذاشتیم بریم پارک... ساعت 5:30 اونجا همو می بینیم.

بعد از ظهر بود.هوا گرم بود...باد بزنمو گرفته بودمو خودمو باد میزدم...اعتراض کردم:« واییییییی...برق وقت شناس! الان چ وقتش بود ک فلنگو ببندی تشریفتو ببری؟»

با بغض به کولر نگاه کردم...

روی مبل نشسته بودم و یکسره خودمو باد میزدم...تلویزیونو روشن کردم...دلم بستنی خواست...

یادم افتاد مامانم بیرونه...باهاش تماس گرفتمو گفتم واسم بستنی بخره! اصلن کلا من یه لقب دارم به نام غول بستنی!!

که بابام روم گذاشته بود...می تونم روزی بیست سی تا بستنی بخورم!

به فکر ثمین افتادم..هعییییییی...دوست بچگی هام...دوست بزرگی هام!...دوست خل و چلم!

ما همه جا با همیم و خیلی به هم نزدیکیم!

طوری که انگار با چسب دوقلو به هم چسبوندنمون...حق هم داریم...هر دومون تک بچه ایم...تنهاییم خو!

دستم خسته شد باد بزنمو پرت کردم رو میز...یهو برق اومد! از خوش حالی جیغ کشیدم:« ای وقت شناس! خوب موقع بود!»

بعد انگشت شصتمو گرفتم بالا:« لایک داری!»

کولرو روشن نمودم و زیرش دراز کشیدم:« اوممممم...تابستون فقط بدیش گرماست!...»

به ساعت مچیم نگاه کردم:« ساعت 5:20 شده؟؟؟؟ وای ننه!»

قرار پارکو یادم رفته بود...ظهر به زور مامانمو راضی کرده بودم که برم پارک...سریع از جام پریدم رفتم آماده بشم...

از توی کمد یه مانتوی صورتی برداشتم...جلو تنم نگه داشتمش...به آیینه نگاه کردم...صورتی به رنگ پوستم خیلی میاد...من خیلی سفیدم...پوستم رنگش خیلی خیلی سفید و روشنه و به صورتی میزنه...ب همین دلیل رنگ صورتی بهم خیلی میاد.

روی مانتو به صورت خیلی زیبایی تزیین شده بود...یه گل مشکی بزرگ روی دو تا جیبش بود...دکمه هاشم به شکل گل های سیاه رنگ بودن.

مانتو رو پوشیدم...یقه اش رو درست کردم...حتی دور تا دور یقه اش هم نوار گل گلی سیاه داشت.

خواستم ست کنم.شلوار لوله تفنگی مشکیمو تنم کردم...شال چروک مشکی که نوار های سبز و صورتی داشت پوشیدم و روی سرم مرتبش کردم.

آرایش خیلی ملایمی کردم که متشکل بود از ماتیک صورتی پر رنگ و یه مقدار ریمل.

دستبند صورتی سبز با مروارید های ریز هم انتخاب کردم...توی آیینه خودمو بررسی کردم..عالی شده بودم...

جلوی موهای قهوه ای روشنمو از زیر شال بیرون آوردم...به چشمای سبزم زل زدم! چشمام سگ دارنااااا خخخ شوخیدم!

به ساعتم نگاه کردم...وای نههههه دیرم شد!

ثمین منو له میکنه.

بدو بدو رفتم بیرون و کفشمو همینطور که داشتم می دویدم پام کردم!

وقتی به پارک رسیدم، ثمین رو از دور دیدم که واسم دست تکون میداد...با نیش باز رفتم سمتش...با چیزی که دیدم خشکم زد...اون اینجا چیکار میکرد...عصبی شدم.

قدمامو آروم تر کردم...ثمین چطور تونست؟؟ چطور تونست اینو بیاره؟

رفتم سمتشون. اول به ثمین دست دادم بعد به دریا.

دریا دوست ثمینه که من خیلی ازش بدم میاد و دلیل هم دارم...توی راهنمایی هم کلاسیم بود...خیلی منو مسخره میکرد...و یه بار یه برگه ی تقلب توی جا مدادیم انداخته بود...سر امتحان ، مراقب متوجه برگه هه شد و خلاصه...نمره ی اون امتحانو ک صفر گرفتم بماند، انظباطمم که همیشه بیست بود، اون سال 16 شد! ... جالب اینه که اینقدر حسود و کصافت بود که خودش اومد اعتراف کرد و بهم گفت که کار خودش بوده!

از اون موقع به بعد ازش متنفرم.... ب شدت.

ثمین چرا اینکارو کرده بود...یه نگاه معنی دار بهش انداختم... دریا خیلی تغییر کرده بود...اون موقع ها خیلی قدش کوتاه بود...اما الان دوبرابر من قد داشت! عه پ زرافه که میگن اینه؟؟ خخخ!

 چشماش هنوزم آبی و گیرا بودن...موهای مجعد مشکیش از زیر شال خودنمایی میکردن. تا اونجایی که یادمه قبلا موهاش لخت بودن؟!

دریا سلام کرد و منم جوابشو دادم...گفتم:« چ خبر؟ از درس و مشق؟»

جوابمو داد...گفت که مدرسه ی تیزهوشان میره! بهش یه کم حسودیم شد...اما به روی خودم نیاوردم.

کنار ثمین نشستم...طوری که ثمین وسط بود.

ثمین با اخم پرسید:« چرا اینقدر دیر کردی؟؟»

با چشم و ابرو به دریا که حواسش به ما نبود اشاره کردم...بعد جواب دادم:« همینــــجوری!»

زبونمو واسش در آوردم...حواسم به دریا بود که متوجه شکلک هام نشه!

یهو صورتشو برگردوند..منم به یه طرف دیه نگاه کردم.

ثمین:« خب؟...حوصلم پوکید دوستان!»

دریا بلاخره به حرف اومد:« بچه ها چطوره یه چیزی بخوریم؟»

با خودم گفتم این همون دریائه؟؟ اون دریا خیلی شیطون و بدجنس و پر سر و صدا بود..همش سبک بازی در می آورد و بی تربیت ترین دختری بود که تاحالا دیده بودم...اما...این دختری که می دیدم...دریا نبود...خیلی مودب و ر نشسته بود...ساکت بود...به زور حرف میزد...لحنش ملایم و سنگین رنگین بود.

ثمین قبول کرد. دریا گفت:« پس من میرم این مغازه کناریه یه چیزی بخرم.الان برمی گردم!»

حتی یه لبخندم نزد...خیلی جدی بود.

وقتی دریا کاملا از ما دور شد، یهو از ثمین پرسیدم:« این اینجا چیکار میکنههههه؟؟»

ثمین که از لحن عصبی من شوکه شده بود، جواب داد:« بیا منو بزن!! بابا خودتم دیدی دیه...اصلن اون دختر قبلی نیست.بعدشم دوست صمیمیمه...البته بعد از تو.»

بعد سرشو به سمت دریا برگردوند که داشت با مغازه داره حرف می زد...ثمین ادامه داد:« با خودم فکر کردم اگه سه نفر باشیم بیشتر خوش بگذره!»

زدم تو سرش:« تو غلط کردی که اصلا فکر کردی! این همه آدم! تو دریا رو آوردی؟ میدونی که با من چیکار...»

حرفمو قطع کرد:« آره میدونم بابا...میدونم چیکار کرده بود.»

بعد چشماشو چرخوند:« اما الان عوض شده.خیلی مهربون و خوب شده..باور کن!»

دیگه عصبی نبودم. فکر کردم شاید منم بتونم با دریا دوست بشم!...

دریا برگشت...توی دستش 2 بسته پفک و یه دونه چیپس فلفلی بود.

ثمین پرید و چیپسه رو قاپید...اعتراض کردم:« ثمینننننن...منم موخوام!»

دستشو کشید...سعی کردم چیپسو ازش بگیرم...اما لج باز تر از این حرفا بود...یهو دیدم دریا داره بهمون زل میزنه.

و زد زیر خنده! متعجب شدم...بیخیال چیبس شدم:« بابا خودت کوفت کن ب درک!»

دریا رو بر انداز کردم که هنوز در حال خندیدن بود...عجــــــــب!

بعد از کلی خل بازی، خداحافظی کردیم...به سمت خونه راه افتادم. اما...با دیدن دختری که از پشت درختی بهم زل زده بود ایستادم.

دختره اونطرف خیابون بود...به نظرم آشنا اومد...یهو یه ماشین با سرعت رد شد...یه مقدار آبی که روی خیابون بود رو پاشید روم!!! وایییییییییی مانتومممم...چرا این اتفاق همش واس من میفته؟؟

داد زدم:« الاغ!! چ خبرته؟»

با بغض به مانتوم نگاه کردم...کاملا گلی شده بود. خاک تو سرت مرتیکه!

به سمت دختره نگاه کردم اما اونجا نبود...عجیب بود...خیلی دور بود و نتونسته بودم بشناسمش...ولی بسیار آشنا به نظر می رسید.

خلاصه رفتم خونه...مامانم با اومدنم جیغ کشید:« کجا رفته بودی تووووو؟؟»

با تعجب جواب دادم:« گفتم که میرم پارک!»

مامانم که انگار تازه یادش اومده بود، گفت:« عه ببخشید...حواس ندارم...بیا ببین چی شده! بابات قراره هفته ی دیگه برگرده!»

از خوش حالی بالا و پایین پریدم...بابام خیلی وقت بود تهران رفته بود...حدود یه ماه!

من عاشق بابامم...خیلی بهم نزدیکیم. و الان واقعا خوش حالم که میخواد برگرده. یوهوووووووو!

***

 




دیدگاه ها : چطوره؟
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 مرداد 1396 12:09 ق.ظ



پارس تولز ابزار وب