پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - بخش دوم رمانم !!

بخش دوم رمانم !!

سه شنبه 3 مرداد 1396 09:33 ب.ظ

نویسنده : ꍬ꒰꒒꒒ ꒯꒰ʍ꒩Ŋ .




سلام بچه ها

اینم از بخش دومـــ رمان بنده

بعله میدونم بد شده >////<

اما نظرتونو حتما بگین

و اینکه هنوز اسم واسش پیدا نکردم

خب

برا دیدنش برین ادامه






ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب شده بود...ثمین اومده بود خونمون...روی تختم توی اتاقم نشسته بودیم...من داشتم دستاشو لاک میزدم...ثمین خمیازه ای کشید:« خدا رو شکر که مدرسه ها تموم شده...تابستوننننننن! آخ جوننننن!»

بعد یهو دستشو کشید که از خوش حالی دست بزنه...جیغ کشیدم:« ثمینننننننننن ...ریدی به هنرم!!»

سریع دستاشو برگردوند...به ناخون هاش زل زدم:« خدا نکشتت!»

من خیلی قشنگ لاک میزنم و کلا توی دیزاین ناخن خیلی ماهرم...همیشه توی اوقات فراغتم واس خودم یا واسه مامانم لاک میزنم.

ثمین با خنده گفت:« خیلی ببخشید حواس ندارم که! حالا چیزی هم نشد که!»

اعتراض کردم:« چرا شده! نگاه کن!»

نصف یکی از ناخناش طراحیش پاک شده بود و یه عالمه لاک روی بقیه ناخوناش پاشیده شده بود!

چشم غره رفتم و لاک خوش رنگمو سر جاش گذاشتم:« به درک! دیه حتی اگه واسم لامبورگینی هم بخری، واست لاک نمیزنم!»

لباشو غنچه کرد و با لحن لوسی گفت:« سارااااا... تو رو به خودا! پس کی واسم لاک بزنه؟ من که هیشکیو ندارم به جز آجی ژوووونم...»

خیلی سریع پرید روم و بغلم کرد:« عزیزممم...»

جیغ کشیدم:« وایییییییییییی...ثمین لاک...لباسممممممم!»

ثمین که انگار متوجه شده بود چه گندی بالا آورده سریع ازم جدا شد:« واییییی ....معذرت!»

بعد دستاشو برد بالا:« من تسلیمم آقا!»

چرخیدم و پشتمو به سمتش گرفتم:« ببین پشتم لاکی شده؟؟ لباسم نوی نو بود الاغ! شکلات مغز داره تو نداری!!»

با لحن معترضانه ای گفت:« اوهوععععع این چ طرز حرف ز...»

یهو مامانم در اتاقو با شدت باز کرد:« چرا جیغ جیغ میکنین؟؟»

ثمین با لحن لوسی گفت:« ببخشید خاله جون...دیه ساکت میشینیم!»

مامانم که دستش به کمرش بود ، لحنش ملایم شد و رو به ثمین گفت:« نه عزیزم شما که نه...» بعد رو به من ادامه داد:« این آژیر آمبولانسو میگم!خیر سرش 16 سالشه!»

اخم کردم:« مامان!»

بعد از اینکه مامانم رفت، لباسمو که ثمین خانومممممم (!!) لاکی کرده بود رو عوض کردم.

رفتم روی زمین نشستم:« خب ثمین...الان وقتشه...دیه تعطیل هم شدیم نمیتونی بهونه بیاری!»

ثمین:« نه ترو خدا! مگه تو فیلم ترسناک ندیدی! این کارا اصلن آخر و عاقبت ندارن، سارا!»

تخته وی یا مو از توی کمدم در اوردم:« نترس بابا! همش خرافاته...ولی هیجان داره.»

ثمین اصرار کرد:« نه ولش کن! بیا یه کار دیگه بکنیم. من حاظر نیستم...که...»

حرفشو قطع کردم:« بابا ترسوووووووووووو...چیزی نمیشه...بهت قول میدم.»

بعد روی زمین نشستم و تخته احظار وی یا رو، درست رو به روم، روی زمین گذاشتم.

به ثمین زل زدم و با حرکت چشم و ابروم بهش فهموندم بیاد رو به روم بشینه..

حرفمو گوش کرد...از چشمای عسلیش می شد فهمید چ قدر نگرانه!

چشم غره رفتم. یه چیزی یادم افتاد و سریع از جام بلند شدم.ثمین پرسید: « چیکار میکنی دختر؟»

لبخند خبیثانه ای زدم....سوالی بهم نگاه کرد....چراغارو که خاموش کردم جیغ زد!

یواش گفتم:« خفه شو دیوونه مامانم بفهمه منو دار میزنه.!»

یه دونه شمع از زیر تختم در آوردم...ب زور میتونستم چیزی ببینم. ثمین که از ترس گریش گرفته بود گفت:« سارا کجایی؟؟ تو رو قران ولش کن!»

من:« هیشششششششش! صب کن یه لحظه!»

من کلا عاشق هیجان هستم...همیشه فیلم های ترسناک نگاه میکنم و عین خیالمم نیس...بچه شجاعم دیه!

بلاخره فندکم رو که روی میز عسلی کنار تختم گذاشته بودم، پیدا کردم...شمع رو روشن کردم...چون یهویی بود ثمین وحشت کردو جیغ خفیفی کشید...منم از خنده غش کردم! تلافی زمین خوردنم!

شمعو گذاشتم رو میز عسلی...اومدم سر جام نشستم:« خب شروع میکنیم.»

ثمین دو دل بود...با ترس به تخته زل زده بود.

دستمو گذاشتم روی چوب مثلث شکل..به ثمین هم گفتم همین کارو انجام بده...یه لحظه دستم با دستش تماس پیدا کرد...خیس عرق بود!

قطعه مثلث شکل رو بین کلمه ی آری و خیر قرار دادم.

یهو آسمون رعد و برق وحشتناکی زد که باعث شد ثمین از جاش بپره!

یواش گفتم:« بابا بیخیال!...چیزی نیس که! خجالت بکش خرس گنده...»

اخم کرد:« شروع کن...کی گفته من می ترسم!»

خندم گرفت...شروع کردم...اولین سوال رو پرسیدم:« آیا روحی اینجا حظور داره؟»

هیچ اتفاقی نیفتاد. صدامو صاف کردم و بلند تر سوالمو تکرار کردم.

باز دوباره هیچ جوابی نیومد...که یهو چوب مثلثی زیر دستامون تکون خورد...ثمین چشماش از حدقه در اومد...

من با اشتیاق زیادی گفتم:« وای باورم...»

ثمین پرید وسط حرفم:« هیشششش! ساکت!»

قیافش جدی بود!

مثلث چوبی به سمت کلمه ی آری حرکت کرد...با صدایی لرزان پرسیدم:« اسمتو بهمون بگو.»

ثمین با تردید بهم نگاه کرد...گمون کنم اگه یه ثانیه دیه به اینکار ادامه بدیم شلوارشو قهوه ای میکنه! که البته حقشه اونم لباسمو لاکی کرد خخخ!

زیاد نگذشت که چوب آروم آروم تکون خورد و کلمه به کلمه توقف کرد:« ت...م...ن...ا...»

من داد زدم:« تمنا!؟»

یه باد سردی وزید...سرمو چرخوندم که ببینم پنجره رو باز گذاشتم اما نه...بسته بود.

ثمین التماس کرد:«سارا میشه تمومش کنیم؟؟ من حالم خوب نیس!»

با پشت دستش رو پیشونیش کشید و نفسشو محکم فوت کرد.

گفتم:« نه...باس تا آخرش بریم!»

چشم غره رفت:« تنک یو!»

لبخند زدم:« یور ولکام!»

حرص خوردنشو خیلی دوس داشتم خخخ!

با صدای بلند و رسا پرسیدم:« این جا چیکار میکنی تمنا؟»

ثمین پرسید:«یا بهتره بگیم...چی میخوای؟»

چوب مثلثی حرکت کرد:«ج...و...ن...ش...م...ا...ر...و...»

ثمین سعی کرد بفهمه چی گفته...یهو خشکش زد...با صدای لرزان گفت:« جون شما رو!!»

بعد جیغ خفیفی کشید و با عجله از اتاقم خارج شد!

وقتی مطمئن شدم کاملا از اتاقم دور شده، زدم زیر خنده!!

بیچاره نمیدونست خودم دارم چوبه رو تکون میدم...تمنا کجا بود؟؟ اصلن روحی درکار نبود...همش و همش کار خودم بود! سارای کرمالو!! خخخ...

از اتاقم زدم بیرون و رفتم دنبالش...دیدم در دستشویی بازه...رفتم داخل...ثمین رو دیدم در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود...

دلم براش سوخت و رفتم سمتش...اعتراف کردم:« ثمین...یه چی بگم منو نمیکشی؟؟»

ثمین یه خورده فکر کرد...بعد سرشو آورد بالا:« کار تو بود نههههههههه؟؟ می کشمت!!!»

الفرار!! من بدو ثمین بدو! من عین بره ای که گرگ دنبالشه می دویدم و ثمین هم دستاشو گرفته بود جلوش و دنبالم می دوید!

اتاق پذیرایی رو به گند کشیدیم !!

مامانم پرید جلومون:« بچه هااااا!!!»

هر دومون ایستادیم...ثمین سرشو انداخت پایین...من خنده ام گرفته بود..

مامانم برامون میوه آورد...ثمین 4 تا موز ورداشت...من با خنده گفتم:« میمون جونم ناز نکن! درو رو کسی باز نکن!...»

ثمین پوست موزشو پرت کرد روم...با انزجار پوستو برداشتم و گذاشتم تو بشقابم..

 مشغول حرف زدن شدیم...بعد گذشت 3 ساعت، ثمین خداحافظی کرد و رفت خونشون. منم رفتم توی اتاقم تا بخوابم..

خیلی خسته بودم و چشمامو به زور باز نگه میداشتم. چراغو خاموش کردم و پریدم رو تختم...طولی نکشید تا اینکه به خوابی سنگین فرو رفتم.






دیدگاه ها : چطوره؟ ادامه بدم؟
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 مرداد 1396 09:48 ب.ظ



پارس تولز ابزار وب