پشتیبانی

هدایت به بالای صفحه

دنیای کارتون - رمــــــــــــــان!!

رمــــــــــــــان!!

چهارشنبه 28 تیر 1396 01:41 ب.ظ

نویسنده : _-the BLUE bean -_
ارسال شده در: خبرای وب ،



سلام برو بچ

یه قسمت از رمانمو گذاشتم

بقیه رو اگه خوشتون اومد میذارم

پس حتــما نظرتونو بگین

و اینکه هنوز اسم واسش پیدا نکردم خخخ

اگه اسم خوبی به ذهنتون رسید

بهم بگینــــــ

برین ادامه...



کتابو زدم تو سرش:« چی میگی...چطور؟»

خندید:« دیگه دیگه!»

دوباره زدم تو سرش که دادش در اومد:« هی تو چته؟»

جواب دادم:« خوش به حالت بابا... من 17 هم نمیشم!»

چشماشو گشاد کرد:« تو 17 نمیشی! خو درسته دیگه تو قراره 20 بشی!»

از روی نیمکت حیاط مدرسه بلند شدم و پشت مانتوم رو تکوندم:« من؟؟ مگه مثل تو خرخونم؟!»

اعتراض کرد:« من کجا خرخونم؟؟!»

گفتم:« ثمین! چشمات داد میزنن!»

به چشمای گود افتادش زل زدم! معلوم بود نخوابیده بود و یک سره سرش تو کتاب بود!

به همین خاطر معدلش شده بود 19.92 دیگه!

به اطراف نگاهی انداخت. سرشو کج کرد:« به نظرت خیکی خانوم چند شده؟ با اون همه ادعاش!؟»

سرمو چرخوندم. چشمم به مهتاب افتاد که داشت از ساختمون مدرسه خارج میشد...چشممو چرخوندم:« نمیدونم والا! با اون همه وزنش...اوففف...ولی فکر کنم نمرش بالا شده باشه!»

امروز روز خیلی استرس آوری بود! به دلیل گرفتن کارنامه هامون! اکثرمون هم گند زدیم..خب دوم دبیرستانیم دیگه چه انتظاری دارین؟

نفس عمیقی کشیدم:« اوکی..من رفتم بگیرم کارناممو!»

ثمین:« صبر کن...مطمئنی؟»

سرمو تکون دادم که یعنی آره...بعد با قدم های استوار به سمت ساختمان مدرسه راه افتادم...چیزی نگذشته بود که یهو پاهام به هم گیر کردن و با مخ خوردم زمین!

اوووووخ!!

صدای خنده ی ثمین رو پشت سرم شنیدم:« اینقد استرس داری دختر؟»

از روی زمین بلند شدم...شلوار مدرسه امو چک کردم خدارو شکر که پاره نشده بود...سرمو برگردوندم رو به ثمین و براش زبون در آوردم...وارد مدرسه شدم. رفتم پیش معاونمون:« سلام خسته نباشین...میتونم کار نامه امو بگیرم؟»

با اون قیافه ی مسخرش که یه پوزخند مسخره تر روش نقش بسته بود، اخمی کرد و ورقه ای کوچیک سفیدی رو به سمتم گرفت. حتی سلامم نکرد!

 

با دو دلی، دستمو بردم سمتش و برگه رو گرفتم...بدون اینکه به کارنامه ام نگاهی بکنم رفتم توی حیاط...با چشم دنبال ثمین میگشتم ولی پیداش نکردم:« باز منو کاشتی رفتی! تنها گذاشتی رفتی!»

یهو یه نفر محکم خورد بهم و منم از اونجایی که ضعیف و مردنی بودم، سکندری خوردم و کارنامه ام افتاد!

با اخم به کسی که هلم داد نگاه کردم...مهتاب بود!

با نگاه مسخره ای بهم گفت:« ببخشید...ندیدمت!»

من چیزی نگفتم و فقط توی دلم به جد و آبادش فحش دادم... دختره ی نفهم با اون هیکلش نفله ام کرد!

 بعد چشمش به کارنامه ام که رو زمین افتاده بود خورد. با سرعت پریدم و خواستم کارنامه امو بگیرم اما نتونستم و مهتاب ورش داشت...با نیش خند احمقانه ای کارنامه امو بررسی میکرد!

اخم کردم:« بدش به من!»

نیشخندش غلیظ تر شد:« وای...17.93...بد نبود! نیاز به تلاش بیشتری داری سارا خانوم!»

اییی عوضی! حداقل یه ذره آروم تر میگفت...به دور و برم نگاه کردم چند نفر پشت سرم وایساده بودن و به من زل زده بودن...دیدم یکیشون توی گوش بغلیش آروم چیزی گفت.

از عصبانیت نمی دونستم چیکار کنم...مهتاب عوضی آبرومو برده بود...سریع کارنامه امو از دستش قاپیدمو در رفتم... از حیاط خارج شدم و به سمت خونه راه افتادم.

به نمره ی گندم فکر میکردم...بعد یهو یادم افتاد خودم کارنامه ام و ندیدم حتی! دستمو کردم تو جیبم...کارنامه ام رو در آوردم..با چشمای گشاد به معدلم خیره شدم : 19.70

یوهووووووووووووووو! هورا! جیغ کشیدم و پریدم!

بعد متوجه شدم که چه گوهی خوردم! دور و برم همه داشتن میخندیدن! حقم داشتن خو کی میاد توی خیابون اینجوری بالا و پایین می پره؟؟

پس این مهتاب خل و چل داشت منو می ترسوند! منم که...

خدا رو شکر!

رفتم خونه و سلام کردم...مامانمم جوابمو داد...یهو از توی آشپزخونه پرید بیرون..منم که سکته کرده بودم گفتم:« مامان چیه چی شده؟؟»

مامانم با صدای بلند پرسید:« بگو ببینم چند شدی؟؟»

خواستم اذیتش کنم یه خورده بخندم خخخ...قیافه پنچر شده ای به خودم گرفتم و زیرلب گفتم:« 17...17 شدم...»

مامانم دستشو گذاشت رو شونه ام:« چی گفتی؟؟»

کمی مکث کردم تا نقشه ام کاملا عملی شه...بعد مامانم با ناراحتی گفت:« دیگه نمیتونی بری خونه ی دوستات! سارا ازت انتظار...» حرفشو قطع کردمو پریدم بغلش:« 19 به بالا شدم مامییییییییی!!»

بغلم کرد و فشارم داد:« کلک!»

از بغلش اومدم بیرون:« دارم از گرسنگی میمیرم ببینم مامان گلم چی درست کرده که دلی از عضا در بیار...»

وقتی وارد آشپزخونه شدم جیغ کشیدم:« اییییییی...مامان غذاتتتتتتتتتتتتتتت!»

مامانم:« وای ننه خاک به سرم!»

بعد پرید توی آشپزخونه...تازه فهمید چه اتفاقی افتاده بود:« سارا میکشمت!»

منم خندان رفتم توی اتاقم:« دوباره گول خوردی!»




دیدگاه ها : چطوره؟ ادامه بدم؟ (ادامش ترسناک میشه)
برچسب ها: رمان-دنیای کارتون و رمان ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 تیر 1396 01:52 ب.ظ